راسیسم فارس

 بحث بيشتر پيرامون مقاله "تبعات نظام سلطه" ، ادامه بحث از سايت ايران گلوبال 
 
انتشار مقاله مذكور در تيتر، در سايتهاي اينترنتي و از جمله سايت  ايران گلوبال بحثهايي بدنبال خود داشت. سايت ايران گلوبال را از اين جهت عليحده نام مي­برم چون سايتي است با بينندگاني از گرايشات متفاوت و بخشي از بينندگان آن سايت مشتري سايتهاي جنبش ملي آذربايجان نيستند. تنوع فكري مزبور ميان مراجعين اين سايت، زمينه مساعدي براي بحث و تضارب آرا فراهم مي­سازد. امروز چهارشنبه 19 ژانويه 2011 يادداشت شماره 17 از آقاي سيامك تبريزلي به اين مجموعه اضافه ميشود. دوستان ديگر نيز ميتوانند با ارسال مطالب خود به ادامه اين بحث كمك بكنند. از همينجا يادداشت اخير شروع ميشود و توضيحات و ياددشتهاي بعدي در زير اين صفحه بجاي خود باقي است. این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

 يادداشت شماره 17

 تبریزلی سیامک

       ادامه می دهم تا ببینیم چه میشود: 

1-     در درجه نخست میخواهم سؤالی برای خود طرح کنم مبنی بر این که آیا این "سیستم تحلیلی متعارف" در مورد هر جامعه ای و در هر مورد و کیسی میتواند کارآمد باشد یاخیر؟.

2-     فرض کنیم که یک نفر پیدا شود و ادعایی را درباره جامعه ای توسعه یافته با سیستم مدیریت شفاف تحت نظارت رسانه های آزاد و دموکراسی جاافتاده و قوای سه گانه مستقل مثل آلمان مطرح کند. مثلاً ادعا میکند که به سبب بحران مالی اخیر جهان وبیکاری و رکود فراگیر در این کشور از طرفی و نیز تجربه موفق حکومت کمونیستی درآلمان شرقی از طرفی دیگر، اکنون کارگران و زحمتکشان آلمان تمایل فراوانی به کمونیسم پیدا کرده و حزب کمونیست آلمان شانس فراوانی برای به دست گرفتن قدرت دراین کشور دارد و هر تفسیر دیگری هم که ارائه شود، تفسیری امپریالیستی بوده، محلی از اعراب ندارد.

 

 

 

 

خوب! در این مورد بخصوص آقای سیامک میتواند خیلی ساده و بافشار چند دکمه اطلاعاتی کافی از احزاب قانونی آلمان، ترکیب مجلس و نمایندگان احزابآن، شهردارهای شهرهای مختلف و گرایشات و تعلقات سیاسی آنها، ترکیب دولت و نظایر آنبدست آورده، جمع بندی خود را با ادعای مدعی مورد قیاس قرار دهد. همچنین میتواندبررسی کند که آیا حقیقتاً تجربه آلمان شرقی تجربه موفقی بوده و کارهایی از این قبیل. پس میشود گفت که تمام مراحل سه گانه امکان پیمایش دارند. یعنی تعریفی ازماهیت یک حزب کمونیستی داشته باشیم، مصداق آن را به عنوان حزب کمونیست آلمان نشاندهیم (مثلاً بگوییم که دفتر مرکزی آن در برلین، خیابان فلان، فرعی بهمان قرار داردبا شماره تلفن ...، فاکس ... و مواردی از این قبیل) و نهایتاً با در نظر گرفتنتعداد اعضای حزب و آراء مردم در ایالتها و انتخابات مختلف در چند سال اخیر و حتیمواردی فرعی چون کاریزمای رهبر حزب، یک جمعبندی از قدرت، نفوذ و شانس آن ارائهدهیم. در این صورت خیلی راحت میتوان با مدعیات مختلف برخورد کرده، میزان اعتبارآنها را سنجید.

اما در جامعه ای چون جامعه ایران، پیمودن یک چنین پروسه ایحتی در بررسی موارد روزمره چندان آسان نمی باشد. مثلاً اگر بخواهیم میزان تورم یانرخ بیکاری در جامعه آلمان را بدانیم (که اطلاعاتی عمومی هستند و نه سری) کارچندان سختی نداریم و از منابع و مراجع مختلف میتوانیم به آنها دسترسی پیدا کنیم. اما در ایران هر مقام مسؤول بلندپایه ای از خودش یک آماری ارائه میدهد. به طوری که برخی مواقع شاهد هستیم که مثلاً آمار تورم با استناد به گفته های رئیس کل بانک مرکزی سه برابر آمار رئیس جمهوری از آب در می آید یا نرخ رشد اقتصادی اصلاً بهمجلس گزارش نمیشود. نتیجتاً اگر به منابع بیطرف هم مراجعه کنیم، بسته به منبع ومرجع مورد استناد، ممکن است به نتایج متناقضی برسیم. مثلاً نشریه اکونومیست یک آماری در مورد نرخ واقعی تورم ایران ارائه میدهد، بانک جهانی یکی دیگر و الی آخر.لذا اگر کارشناسی پیدا شود که در فلان بحث اقتصادی ادعا کند که نرخ رشد اقتصادیایران فلان رقم است، به این ادعا تنها میشود در حد حدس و گمان نگاه کرد و دلایل جناب کارشناس هر چقدر هم که محکم و محاسباتش هر چقدر هم که دقیق باشند، قطعیت مطلق ممکن نمیشود. چون ممکن است تمام جوانب پوشش داده نشده باشد.

حال این در مورد یک معلومات عمومی پیش پا افتاده مثل نرخ تورم در موردی چون اقتصاد بود که بین تمام شاخه های علوم انسانی دارای بیشترین دقتاست. به نظر من در قضاوت در مورد ساختار اوپوزوسیون، افکار عمومی جامعه و مسائلی از این قبیل احتیاط خیلی بیشتری لازم است. به حرفهای مقامات که ابداً نمیتواناعتنا کرد. چون چیزی جز مشتی شاه پرست، منافق، محارب، فتنه گر در مورد اوپوزوسیونو امت همیشه در صحنه، ولایت مدار و نظایر آن در مورد افکار عمومی  تحویل نخواهند داد. مطالعه ترکیب مجلس و مواردیاز این دست نیز که مسلماً راهگشا نخواهد بود. لذا دایره اطمینان ما کوچکتر وکوچکتر میشود و بر میزان تخمینها و برآوردها و ریسک خطا نیز افزوده میشود. حال اگربه نابسامانی و عدم شفافیت عمدی در ساختار بوروکراتیک، پارامترهایی همچون فرهنگشرقی و مؤلفه های تقیه و دروغ مصلحت آمیز آن، خفقان سیاسی و نبود آزادیها و غیره نیز علاوه شوند، به چشم اندازی تمام نما از ابهام و پیچیدگی خواهیم رسید که  هر نوع قضاوت و تحلیل را با سؤالات متعددی مواجه خواهد کرد. یک مثال می زنم:

فرض کنیم که یک نفر از اعضای تیم آقای میرحسین موسوی ادعامی کند که در جریان اعتراضات به نتایج انتخابات سال گذشته، هیچ جریان جدی باگرایشات براندازی دخیل نبود و تمام تلاش مردم، اصلاح نظام با توسل به روشهای مسالمت آمیز و هدف غایی آنان، بازگشت به دوران طلایی حضرت امام بوده است. به عنوانشاهد مدعا، گستردگی میلیونی الله اکبرهای شبانه، شعارهای رأی من کو، یا حسین – میرحسین و شعارهای فراگیر با مضمون اصلاحی و اسلامی را مثال میزند (یک چیزی شبیهادعای اخیر آقای اکبر گنجی که گفته بود نیروهایی که 30 سال است با جمهوری اسلامیعناد می ورزند، داخل جنبش سبز نیستند).

علی الظاهر ادعای معقولی است. لیکن هم من، هم شما، هم خودرژیم، هم خود جناب مدعی و هم مردم می دانند که بسیاری از کسانی که این شعارها رامی دادند، خیلی هم به آنها اعتقاد نداشتند. بسیاری این شعارها و شرکت در اعتراظات خیابانی با رهبریت اصلاح طلبان حکومتی را به عنوان پوششی برای اعتراض به ماهیت رژیم برگزیده بودند ولی به دلایل بسیار متعددی نمی توانستند آن خواسته ها را بهزبان بیاورند. کما اینکه بسیاری از کاباره بروهای خارج کشور که اصلاً هم دل خوشیاز میر حسین موسوی ندارند و رأی هم نداده بودند، در آکسیونهای خارج از کشور مشارکت فعال داشتند و چه بسا "موسوی – رهبرم" هم گفتند. ولی چگونه باید این ادعا را ثابت کرد و چگونه می توان تخمینی محکمه پسند از مقبولیت و قدرت جریان برانداز ارائه نمود؟. راهی به نظر من نمی رسد. چون هیچ شفافیتی وجود ندارد، به هیچ نظرسنجی معتبری نمی توان استناد کرد و ... .

حال بیایید خود را به جای همان شخص از اردوی جناب موسوی یابجای یکی از فعالین عادی جنبش سبز که شعارهایی را می داد که خیلی هم به آنها اعتقاد نداشت بگذاریم و تحلیل خود را از شعارهای هواداران حرکت ملی آذربایجانارائه دهیم. آیا چنین اشخاصی (که بخش بزرگی از توده مردم را تشکیل می دهند) حقندارند نسبت به نیت واقعی فعالین حرکت ملی دچار تشکیک شده و وضعیت آنها را با حالو روز خودشان مقایسه کنند؟. شاید چنانچه در جریان اعتراضات خیابانی جنبش سبز هیچ شعاری با ماهیت براندازی مثل شعار "مرگ بر اصل ولایت فقیه" یا نمونه هایدیگر داده نمیشد، هر گونه تحلیلی بجز تحلیل کارشناس فرضی ما اعتباری نمی داشت. لیکن مسأله این است که این شعارها حقیقتاً داده شده اند و همه ما آنها را شنیده ایم. درست مثل شعارهای انحرافی که در جریان آکسیونهای متعدد حرکت ملی داده شده اند.

من با داشتن عقیده ای که شرح آن فوقاً آمد (اعتقاد به عدم امکان یا ناکارآمدی اصرار بر پیمایش سه مرحله ای مورد وثوق جنابعالی در مورد آنالیزبسیاری از پدیده های سیاسی-اجتماعی ایران و جوامعی شبیه ایران) و در نتیجه با بیمیلی تمام و صرفاً جهت رفع تکلیف و با مدد گرفتن از حافظه، دو مقاله که در آنهافعالین ملی (آقایان شاملی و گنجالپ) اشاراتی به این شعارها داشته اند را پیدا کرده،ذیلاً آدرس می دهم:

http://www.achiq.com/olaylar8/seminar%20y.htm

http://dusunce.blogfa.com/post-506.aspx

برخی از این شعارهای مورد اعتراض دو فعال ملی گرامی، هنوزهم به شدت رایج هستند. یک گزارش در این مورد در مقاله زیر آمده:

http://www.ir.ozgurluq.com/index.php?option=com_content&view=article&id=1145:2010-08-24-14-27-10&catid=88:2009-03-14-23-02-53&Itemid=266

من در اینجا می خواهم روی دو نکته تأکید کنم. اولاً شخصاً اعتقادی به نتیجه گیریهای غیر عقلانی از مقایسه شعارهای جنبش سبز با شعارهای حرکتملی ندارم. یعنی نمی خواهم نتیجه بگیرم که مثلاً همان طور که برخی جریانهایبرانداز در پوشش شعارهای رفرمیستی به جنبش سبز پیوستند، پس لزوماً تعدادی از پانتورکها هم خودشان را پشت شعار "تورک دیلینده مدرسه" قایم کرده اند.ثانیاً عمیقاً اعتقاد دارم که در شرایط مناسب، روش درست همان روش جنابعالی است ومن هم طرفدار تحلیلهای کیلویی و دیمی نیستم. صرفاً قصد آن را داشتم که تصویری ازمه گرفتگی اوضاع و احوال سیاسی داشته باشیم و ببینیم که حقیقتاً شرایط موجود تا چهاندازه به ما اجازه می دهد که با چسبیدن به روشهایی کلاسیک به نتایجی نسبتاً دقیق برسیم. عنایت دارید که میشود همین طور استانداردها را با چشم پوشی از ممکنات بالابرد. مثلاً محققی به نام آقای دکتر رنجبر اعتقاد دارند که اشخاصی که علوم سیاسی نخوانده اند، هیچ حقی برای فعالیت سیاسی ندارند. یعنی تمامی فعالین ملی و غیر ملی درایران، اول باید بروند مدرک دکترای علوم سیاسی بگیرند، بعد شروع به فعالیت کنند.ایشان در مقاله زیر دیدگاههایشان را تشریح کرده اند:

http://iranglobal.info/I-G.php?mid=2-64179

مسأله دوم این است که نوعی بدبینی نسبت به حرکت ملیآذربایجان (و شاید حرکتهای ملی سایر ملیتها) وجود دارد که باید این دیدگاه تغییرکند. بحث راجع به دلایل شیوع این دیدگاه در توان من نیست. اما شاید بشود عواملینظیر تبلیغات منفی حکومتی راجع به ترکان، نقش حاکمیت در شیوع نوعی بی احترامی بینملیتهای مختلف، فعالیت گروههای پان ایرانیست و نفوذ آنها در رسانه های مختلف فارسیزبان، عدم شناخت کافی ملیتها نسبت به فرهنگ و زبان همدیگر، وجود تابوهایی نظیرتمامیت ارضی، کشیده شدن مسائل کشورهای همسایه مثل ترکیه و عراق به مسائل داخلی وموارد دیگر را نام برد. اما شاید برخی عملکردها و شعارهای دوستان ملتچی هم در رفعسؤتفاهمات موجود سازنده نبوده باشد. بنده عمیقاً اعتقاد دارم که بایستی نوعی اعتمادسازی بین نهضتهای ملی تمام ملیتها و روشنفکران آزاداندیش فارس صورت بگیرد(شاید چیزی شبیه سیاست تنش زدایی کشورهای مستقل) نه اینکه مدام تنشهای جدید بوجود آید. تأکید میکنم که منظور هرگز محکوم نمودن یک طرفه فعالین ملی آذربایجان نیست.چون مسلماً فعالین ما به سبب ماهیت مدنی حرکت ملی، کمترین نقش را در تنش آفرینیداشته اند. لیکن باز هم میشود با صبر و حوصله کار خودمان را بکنیم و امیدوار بهبروز واکنشهای مثبت از طرف مقابل باشیم. اگر ما قادر نیستیم امثال آقای نویدی رانسبت به حرکت ملی خود خوشبین بکنیم، شاید یک بازبینی در گفتمان حرکت لازم باشد. حال من نمی دانم چگونه این رشد گفتمان (چه در سطح جامعه و چه در سطح روشنفکران) میتواند عملی شود و آیا اصلاً با اشاعه روزافزون سیاستهای ضد فرهنگی جمهوری اسلام یدر سطح جامعه چنین جهشی ممکن هست یا نه؟. اما این جایش را مطمئن هستم که اگرخودمان استدلالاتی در تأیید مسیر و استقامت حرکت برای خود بیاوریم و خودمان همقانع شویم و از طرفی کس دیگری را نتوانیم قانع کنیم، پیشرفتی حاصل نکرده ایم. اگرخودمان به خودمان دموکرات بگوییم و اشخاص بی طرف دیگری چنین صفتی را در موردمانبکار نبرند، باز هم پیشرفتی حاصل نشده است. نیازی به توضیح نیست که تمام تلاش ماباید در راستای جذب اقشار آذربایجانی هنوز بیطرف و نمایندگان فکری آزاداندیش ملیتهای دیگر باشد. و این هدف همچنان که خود شما به آن اشاره داشته اید تنها ازمسیر عمق بخشیدن به سطح گفتمان حرکت می گذرد. کامنتهای توهین آمیز برخی دوستان عجول ملتچی تأثیر بدی در خوانندگان آن سایت گذاشته بود. طبیعی ترین سؤالی که به ذهن هرخواننده بیطرف خطور میکند این است که چه کسی این جور حرف زدن را به اینها یاد دادهکه به سبک آقایان مجاهدین خلق یا کمونیست کارگری بد و بیراه می گویند؟. لپ کلام مناین است که ما نباید خودمان را در دادگاهی تصور کنیم که شخصی اتهامی به ما زده ولیچون میدانیم که توان اثبات آن اتهام را ندارد، پس نیازی به نگرانی ما هم نیست. اینتصور از شرایط موجود، به ما ضربه خواهد زد. ما باید خودمان را آن صاحب کارخانه ای تصور کنیم که متاعی برای عرضه و رقبایی به دور از اخلاقیات دارد که مرتباً باتبلیغات موذیانه مسموم (ولو دروغ یا غیر قابل اثبات) قصد خارج کردن او از گود رادارند. در اینجا ما هر روز تلاش خواهیم کرد که کیفیت کالای خود را افزایش دهیم وبهانه به دست بهانه جویان ندهیم. البته این فقط نظر من است و اصراری هم ندارم که حتماً درست باشد.

سؤالاتی هم برای من مطرح میشود. مثلاً:

1-  "مکانیسم خود سالم ساز" حرکت یعنی چی؟. چه مشخصه هایی دارد و چطور کار میکند؟ و چرا تاکنون و با گذشت نزدیک به 5 سال از قیام خرداد 85 هنوز قادر به حذف برخی شعارهای مورد اعتراض آقایان شاملی و گنجالپ نشده؟.

2- از نظر شما دقیقاً بر اساس چه معیارهایی نوعی انتقاد"مقابله با انحرافات" لقب می گیرد و نوعی "شکار اشباح پانتورکیست"؟. فکر میکنم این معیارها باید تعریف شوند وگرنه ممکن است از طرفعده ای (که سیامک هرگز جزء آن عده نخواهد بود) متهم به این شوید که تنها انتقاداتی که از کانال هم حزبیهای شما مطرح میشوند وارد هستند و انتقادات دیگران اسمش جن گیری میشود.

یاشاسین آذربایجان!

گله جک بیزیمدیر.

 

 

 

زمينه

 اين موضوع براي فعالين و روشنفكران آذربايجان و ديگر ملل تحت ستم ايران آشناست مردمان بسياري از ملل ايران،  در قبال  محو كامل هويت، فرهنگ تاريخ و حتي آثار باستاني آنها در دستور كار دولتهاي مركزي پهلوي و اسلامي 89 سال گذشته بوده است، دست به اعتراض و مبارزه زده­اند. تا اينجاي كار بحثي نيست. ظلم و اجحافي است و مقامت و مبارزه­اي مشروع. اما (و بحث با اين "اما" شروع ميشود)،  به غيراز مقاومت و مبارزه، ما شاهد همدلي با ظلم، همكاري با ستمگر و كاسه داغتر از آش زهرآلود دشمن شدن هم بوده­ايم.

مثل بسياري ديگر، اين مسئله در مركز توجه من هم بوده است و از جمله يك مقاله 14 سال قبل در تريبون 1 (ايرندا توركلره قارشي پسيكولوژيك محاربه، ص ص 27-36، بهار 1997) و مقاله ديگر ي 10 پيش­از اين در تريبون 6 (ستم ملي و ستم جنسي، يك بررسي مقايسه­اي، ص ص 189-202، زمستان 2001) منتشر كرده­ام. مقاله اخير من زير تيتر "تبعات نظام سلطه" نيز با آنكه در اصل در موضوع رفتار همدلانه ستم ديده با ستمگر بود اما از پرسپكتيو ديگري به مسئله نگاه كرده بود.

 

مقاله اخير از ديدگاهي رفتارشناسانه به ارائه نمونه­هاي متفاوتي از برخورد همدلانه ستم ديده با ستمگر، ارائه كرده و از اضافه نمودن هر شرح وبسطي بر ماجرا خودداري كرده بود. من در مقاله اخير مثالهايي از رفتارهاي ثبت شده افراد  متفاوتي كه زمانهاي مختلف در زير فشار نيرويي فوق تحمل خود، از رفتار قابل نامگذاري به "همانندسازي با ستمگر"  دست زده بودند، آورده بودم. مثالها از جمله در زمينه­هاي زير بود:

 

-زنان زن ستيز

- تركاني كه در ايران در خدمت توجيح و تبليغ مناسبات راسيستي بر عليه تركان بوده­اند و هستند.

-قربانيان نظام بلشويكي استالين كه تا لحظه مرگ از اعلام وفاداري به جلاد خود (استالين) كوتاهي نمي­كردند.

-ملل مستعمرات اروپا در هندوستان، الجزاير و جاهاي ديگر.

  -ويتنام تحت اشغال نظامي ايالات متحده آمريكا

- زندانيان سياسي در رژيمهاي پليسي و از جمله "توابان" رژيم جمهوري اسلامي خواه كمونيست و مجاهد و خواه از ميان فعالين جنبش سبز.

من به غيراز بر شمردن موارد فوق و تأكيد بر تشابه موجود در عكس العمل همسويانه قسمي از قربانيان با ستمگران قوي پنجه، ادعاي ديگري نكردم. علت اين رفتارهاي ناخوشايند و يا ربط آنها به نظامهاي سياسي و امثالهم در مقاله من جايي نداشتند. تنوع نظامهاي سلطه مورد اشاره من هيچ الگويي را نشان نمي­دادند. نظام مردسالار، رژيمهاي پليسي استالين و ولايت فقيه، دول استعمارگر اروپايي، راسيسم حاكم بر ايران رضاخاني، آريامهري و اسلامي كه مثالهايي از زمانها و جغرافياهاي متنوعي هستند كه تنها از جهت رفتار بخشي از انسانهاي زير سلطه در نگاه از موضع ظالم به خود و رابطه خود با ظالم مشتركند و بس.

در پاي مقاله فوق در سايت ايران گلوبال در بخش كامنتهايي بود كه به برخي هاي جواب دادم و به دليل  خروج مقاله از صفحه اول سايت ايران گلوبال فرصت جواب دادن به كامنتهاي آخر را نيافتم. در اين مجموعه من ضمن پاسخ به آخرين كامنت آقاي سيامك تبريزلي، و يك نكته كوتاه در باب متد بحث آقاي ائليار، مجموعه كامنتهاي منتشر شده زير آن مقاله را مي­آورم.

براي راحتتر كردن كار مراجعين به اين مجموعه، من با شروع از اصل مقاله بعنوان شماره يك، بقيه موارد را بترتيب زير شماره­گذاري مي­كنم كه در صورت ادامه بحث اين ترتيب ادامه خواهد يافت:

1.       مقاله "تبعات نظام سلطه"

2.      كامنت آقاي حسين كرامت

3.      كامنت اول آقاي ائليار: اشكال تز استعمار مستعمره

4.      كامنت آقاي صادق ترك

5.      جواب اول علي رضا اردبيلي

6.      كامنت اول آقاي تبريزلي سيامك

7.      كامنت دوم آقاي ائليار

8.      كامنت كوتاه خانم سولماز

9.      كامنت آقا يا خانم اومانيست

10.  جواب دوم به آقاي تبريزلي سيامك

11.  كامنت دوم تبريزلي سيامك

12.  كامنت سوم آقاي ائليار

13.  جواب دوم علي رضا اردبيلي

14.  كامنت دوم آقا يا خانم اومانسيت

15.  كامنت چهارم آقاي ائليار
(ادامه، از اين بعد مطالبي كه در سايت ايران گلوبال نيامده است.

16.  جواب من به آقاي تبريزلي سيامك


به دليل محدوديت فني سايت ايران گلوبال، اندازه و رنگ فونتها در آن سايت شبيه هم مي­شود. در اين مجموعه من
نقل قول ها را با تغيير رنگ و اندازه فونت مشخص كرده­ام.

 

                

                

 

يادداشت شماره 16
علي رضا اردبيلي

(در ايران گلوبال منتشر نشده است)

آقاي سيامك تبريزلي عزيز،
من بازهم چند نكته را توضيح ميدهم. خواست قلبي من اين است كه حالا كه اين مقاله و ملحقات كامنتخانه آن از صفحه اول به آرشيو سايت ايران گلوبال منتقل شده است، در صورت علاقه مندي شما و شايد دوستاني ديگر، ميتوانيم اين بحث را يكي دو دور ديگر در همينجا ادامه دهيم. اگر موافق بوديد، آدرس اي ميل من در پاي همين مقاله هست. در پايين براي اينكه كل مطالب شما را كپي نكنم، بخشهايي از مطلب شما به همراه نقطه چين از چند قسمت را داخل گيومه آورده و توضيح خود را خواهم داد.

"الف- فکر کنم که شواهد به قدر کافی موجودند و شخصاً در جمعی که همین شعار داده شده است، حضور داشته ام. ... فیلمها و ویدوئوهایی هم به عنوان شاهد در همین اینترنت موجودند..."

گفتم كه بعداز تعريف پديده هاي زشت، نوبت ارائه مصاديق و سپس ارزيابي از ميزان نفوذ و گستردگي آنهاست. مهم اين است كه هيچ چيزي بديهي و بي نياز از اثبات نيست. "مصادره به مطلوب" يعني گفتن اينكه "همچنانكه همه ميدانند..." يا "واضح است كه..." و بعد طرح مسائل اثبات نشده، راه ديالوگ را مسدود ميكند. چون با حركت از "مصادره به مطلوب" مجوز استفاده از اين شيوه براي ديگران را هم فراهم ميكنيم و آنوقت حرف منطقي در ميان طوفاني از ادعاهاي بي پشتوانه گم خواهد شد. همين الآن جريان به دور از عقلانيتي كه سايت اينترنتي آن روزي چند نفر بيننده بيشتر ندارد، ادعا ميكند كه هزاران عضو در داخل دارد. حال اگر عقلايي از بيرون از بازار اين دوستان غافل از فكر مدرك و سند، شرط پذيرفته شدن ادعاها را به سطوح نازلتر از حد متعارف تنزل دهند، تكليف عقلانيت و منطق متعارف چه خواهد بود؟

مواردي كه شما طرح ميكنيد، هيچكدام من درآوردي يا جعلي نيست. اما گذرانيدن آنها از مراحل سه گانه مورد تأكيد من (يا هر سيستم تحليلي متعارف مشابهي) مسلما ما را به نتايجي خواهد رساند كه يا همه بر سر آنها اتفاق نظر داريم يا حداقل موارد اتفاق و  اختلاف موجود، بروشني تعريف پذير خواهند شد.

"حدود سه – چهار ماه پیش، بحثی در همین سایت درگرفت که ماحصل آن به صورت کامنتهای برگزیده کاربران تحت عنوان "بحثی راجع به بوزقورت" انتشار یافت. بحث این طور شروع شد که یکی از کاربران که خصومتی هم با حرکت دارد، قسمتی از مرامنامه بوزقورتهای ترکیه را اینجا آورد و خواست که نوعی مقایسه بین آن حزب و حرکت ملی ما و اشاره بوزقورت برخی دوستان ملتچی انجام دهد."

اتفاقا نظر من از نيافتدن به چاه عده اي "ماركش" حرفه اي است. اگر "مكانيزم خودسالمساز" جنبش ملي آذربايجان نتواند، سيستماتيك و بر اساس پرينسيپهاي مورد توافق قبلي عمل كند، افتادن در دام بحثهاي بي نتيجه و انرژي كش پالتاك­وار بسيار محتمل  و حتي حتمي است. در مثال شما از نظر آن شخص، بوزقورت در جنبش ملي جاري امروز آذربايجان، چيزي است كه در تركيه در سالهاي جنگ سرد وجود داشته است! از نظر آن ديگري بوزقورت مرتبط خواهد بود با  هر چيز مربوط و نامربوط ديگري.

"چگونه وضعیتمان را با وضعیت دموکرات مسیحیهای سوئد مقایسه بکنیم؟"

دمكرات مسيحيت از نظر من يك "مثال" بود و اتفاقا مثال پداگوژيك مناسبي هم هست، چرا كه اين جريان فكري در دنياي امروز در همه اشكال آن وجود دارد و مباني ايدئولوژيكي ديني آن ميتواند بهانه خوبي در دست بدخواهان براي ربط دادن اين جريان با  جريانات يا حوادث غيردمكراتيك تاريخي  باشد. براي اينكه بتوانيم ارزيابي موجهي از موقعيت يك جريان مفروض (پانتوركيسم يا هر جريان ديگري) بايد براي خود و ديگران مشخص كنيم كه آن جريان در مراحل جنيني خود در حاشيه است يا نسبت به بدنه اصلي جنبش ملي آذربايجان داراي چه تناسبي است. ادعاي خود من اين است كه در مقايسه با هزاران دست به قلم فعال در جنبش ملي آذربايجان و ارگانهاي رسانه­اي مهم و تأثيرگذاري كه شما خودتان اسامي آنها را ذكر كرده­ايد، اين گرايشات بسيار بسيار ضعيف اند. من در مقاله­اي كه در دست دارم، نتوانسته­ام براي مجوعه سه گرايش حاشيه اي جنبش ملي كه آنها را ايرانچي كشف كن، پانتوركسيت كشف كن و گرايش مايل به مرززدايي با سياستهاي رژيم بيش از 8 نماينده پيدا كنم كه برخي از آنها مدتهاي مديدي است كه فعاليتي نداشته اند. زماني تعداد نشريات مستقل جنبش ملي در داخل از مرز 150 گذشته بود. در مراسم سالانه قلعه بابك كه كل منطقه يك هفته بصورت منطقه آزاد مركز جنب و جوش فرهنگي مي­شد، قيام خردادماه سال 2006، سايتها و وبلاگهاي اينترنتي و حتي ميدان نسبتا جديد فيسبوك، و سابقه تدوام بيست ساله جنبش ملي بعنوان جنبشي مدني و خشونت گريز جايي براي نگراني ما و شكار اشباح نمي­گذارد. ممكن است در آينده، تحت شرايط خاصي بخصوص در يك اوضاع بحراني كه پاي عقل عقلا در گل مانده باشد، آن سه گرايش حاشيه اي كه من برشمردم يا گرايشان بكلي جديدي رشد بكنند. اما ين تنها يك "احتمال" و مربوط به آينده است. آيا ما بجز تقويت عقلانيت و كمك به تعميق نظري جنبش، ميتوانيم يك فعاليت فوق برنامه كشف و افشاي اشباح هم داشته باشيم تنها به اين خاطر كه ريسك رشد اين انحرافات در آينده­اي مبهم  وجود دارد؟ آيا اگر تسليم اين وسوسه شديم و يا در مقابل كساني كه براي ساختن پروفيل عامدانه به اينگونه كارها مبادرت مي­كنند، نايستاديم، با دست خودمان زمينه رشد اين جريانات حاشيه­اي را تقويت نكرده­ايم؟ همينجا اضافه كنم كه نظر من مسكوت گذاشتن ماجرا نيست بلكه برخورد كنكرت با تعريف، مصاديق و ارزيابي از ميزان نفوذ اين گرايشات است.

شاهد ديگر من بيانيه آمستردام است كه هم حمايت فعال بسياري را در پي داشت و هم مخالفتي با آن صورت نگرفت. اين سند شامل مخالفت آشكار با رژيم حاكم، دفاع از سكولاريسم و برابري حقوق زنان با نيمه ديگر جامعه، حمايت از پلوراليسم در صفوف جنبش و مخالفت صريح با انحصارطلبي و تكصدايي در صفوف آن و بسياري اصول دمكراتيك ديگر است. سند "آذربايجان سخن مي­گويد" هم از همين خصوصيات برخوردار است. هيچ سند ديگري به اين اندازه اين دو بيانيه از اقبال عمومي برخوردار نبوده است. ما شناخت جنبش مشروطه را  به روزنامه "اختر" و  مطبوعات و  آثار قلمي مهم آن دوره مي­شناسيم نه با احوال ماوقع در فلان شهر يا روستاي دورافتاده. ارگانهاي فكري، افراد دست به قلم مؤثر در شكل گيري افكار عمومي مردم و فعالين جنبش، همه داراي نام و آدرس خود هستند. طبيعي است كه در ميان اين قوم "124 هزار" نفري جرجيس هم وجود دارد. من با كشف و معرفي آدرس دار و كنكرت "جرجيس" مخالف نسيتم اما تلاش براي ارائه يك تصوير مه گرفته از جرياني مرموز و خطرناك كه بخواهد سيماي نادعلانه اي از جنبش ملي آذربايجان ارائه دهد، را به نفع كسي نمي­دانم و به نفع مخالفين جنبش ملي آذربايجان اصلا نمي­دانم چرا كه آنها بيش­از هركسي نيازمند داشتن يك تصوير واقع­بينانه از جنبش مورد مخلافت خودشان هستند.

"...اما چه کنیم که آقای نویدی به آن اشباح معتقد هستند و رصدشان میکنند."

مثال خوبي زديد كه شخص دمكراتي با آن اوصافي كه شما مي­كنيد، بازهم نميتواند تصوير اوبيكتيوي از بزرگترين جنبش ملي جاري در ميان ملل ايران باشد. علت اين كار مسلما دو طرفه است و بنوبه خود، جنبش ملي آذربايجان و در ميان آنها خودم  را در اين نكته مقصر مي­دانم. حتي اگر كانالهاي ديالوگ با نمايندگان ديگر ملتها مسدود باشند، جنبش ملي آذربايجان بايستي بتواند كانالهاي جديد براي اين منظور تعبيه كند. بنظر من در اين بيست سال گذشته جنبش ملي آذربايجان مشغول اثبات "طرف برابر حقوق بودن در بحث ملي" به نمايندگان فكري ملت حاكم بوده است و نتوانسته­است انرژي لازم براي بحث از موضع برابر حقوق را سازمان دهد. نكته ديگر در اين زمينه اعتماد بنفس جنبش ملي آذربايجان از وجود يك جنبش عميق مردمي در كنار خود است.

"چه کسی است که شناخت کاملی از تمام گروههای ملتچی داشته باشد؟. آیا ممکن نیست گروههایی به صورت زیرزمینی و با گرایشات شدیداً انحرافی در حال شکل گیری باشند؟  شما معتقدید این کار اسمش جن گیری است... فرض کنیم که هنوز قدرت ناچیزی دارند (و این فرض خوشبختانه عقلانی است) اما قدرت میتواند افزایش پیدا کند و این چیزی است که من را نگران میکند. "

در حقوق قضايي در كشور كنوني ما، اصطلاحي بنام "مسئوليت معكوس اثبات" وجود دارد. يعني در مواردي بسيار خاص، فرد بعنوان خاطي مورد بازخواست مقامات قرار مي­گيرد و يا بايد حكم آنها را قبول كند و يا بيگناهي خودش را به اثبات برساند. اين تنها در موارد استثناست. رسم بر اين است كه اتهام زننده مسئوليت اثبات اتهام را برعهده دارد. در ثاني نميتوان طرح اتهام را مثل سنت مرضيه معالجه پزشكان ايراني بطور ساچمه اي انجام داد. هر اتهامي بايستي آدرس خود را داشته باشد تا فرد مور اتهام نيز بتواند از خودش دفاع كند و در كل اين پروسه، "افكار عمومي" نقش هيئت منصفه را بعهده دارد.

 

"... نباید از پیدا شدن سر و کله مقالاتمان در سایت "بای بک" هم بترسیم. این دیگر پارادوکس ایجاد میکند. دلیلی ندارد که هر مقاله ای که سایت بای بک درج میکند به ضرر حرکت و به نفع پان ایرانیستها باشد یا با چنین نیتی نوشته شده باشد. من همان تقسیم بندی آقای بابک آذری را بیشتر می پسندم. ایشان معتقدند نقدها باید در محدوده ای باشند که ایجاد دلسردی نکنند."

بسياري از سايتها اگر مطالب واحدي را منتشر نمي­كنند، مطالب مشابهي را به بينندگان خود عرضه مي­كنند. با اين وجود هر سايتي "وجه تمايزي" دارد. اگر كسي به اين نتيجه برسد كه "وجه تمايز" سايت باي بك، شباهت مضموني آن با كانال تلويزيوني "سحر" مشابه است، حق ندارد از طريق نشر مطالب خود در اين سايت، اعتباري براي آن دست و پا كند كه آن سايت از اين اعتبار براي پيشبرد مقاصد "سحر"گونه استفاده كند. آماري كه من سالهاست از ميزان بينندگان سايتهاي اينترنتي ثبت مي­كنم، نشانگر وجود چنين رابطه­اي هست و  سايت باي بك با كم شدن مطالب صاحب نظران آذربايجاني، تعداد بسيار بزرگي از بينندگان خود را از دست داده است.

يك نكته در باره كامنتهاي آقاي ائليار

آقاي ائليار بنحو غيرقابل فهمي، در برخورد به پيام روشن و كنكرت من در مقاله مربوطه به شرحي كه من پيش­از پاسخ به آقاي تبريزلي، بدانها اشره كردم، بارها به صحراي كربلا زده و از هر باغ و بياباني خبر دادند و حرف و حديث آوردند. و در لابلاي صحبتها خطاب به طرفين اين بحث (من و ساير كامنت نويسها) به شيوه بحثهاي نازل سال اول بعداز انقلاب اسلامي، پند و اندرز حكيمانه صادر كردند. به اين نمونه­ها توجه كنيد:

"با خرد خود بیندیشیم"،

"لطفاً به مقولات «علم منطق» مراجعه کنید و مبحث « منطق ناقص» را مطالعه فرمایید."،

 "امیدوارم بعد بتوانید تشخیص بدهید منطق درست یا علمی چیست."،

"بکوشید باذهنیگرایی های مارکس در منابع گوناگون آشنا شوید"،

 "لطفاً به این مبحث در منابع مختلف مراجعه شود."


شيوه نامناسب فوق يعني متهم كردن طرف بحث به بيخبري، جايي در يك بحث متمدنانه ندارد. بديهي است كه طرف سوم يعني شاهد يا تعقيب كننده يك بحث با خواندن استدلال و احتجاج طرفين، ميتواند به اين نتيجه برسد كه يكي از طرفين يا هردوي آنها در موضوع مورد بحث اطلاعات كافي ندارند و اين برداشت ميتواند بر اساس مضمون بحث طرفين باشد نه بر اساس اتهام و ادعا.

 

يادداشت شماره 2   

حسین کرامت                     

  اقاي عليرضا اردبيلي عزيز، جدا از اين نوشته و طرح اين موضوع پايه اي استفاده کردم. هر چند نوشته شما دلايل اين مساله را توضيح نميدهد که چرا خود قربانيان در اختيار سيستمي قرار میگیرند که آنان را قرباني کرده است، اما صورت مساله را بخوبي باز ميکند و شايد براي آنهائي هم که ندانسته و نه خواسته خود ابزار محکم شدن زنجير هاي خود ميشوند باعث يک تکان ذهني هم باشد.

يادداشت شماره 3

آ.ائلیار

اشکال تز استعمار-مستعمره

و مستعمره-استقلال

از دیدگاه دانش منطق

کنکرت::اشکال تز مستعمره بودن آذربایجان جنوبی:

این نظریه با بکارگیری ” شیوه استدلال منطق تمثیلی” یا شباهت یابیها بین آذربایجان ومستعمرات، به نتیجه مورد دلخواه یعنی “مستعمرهء داخلی” بودن آذربایجان جنوبی میر سد.

از آنجایی که این تز در بنیاد ِتحلیل خود از یک نوع ” منطق ناقص” جمعبندی شده، نظریه ایست غیر قابل اعتمادواتکاء. و لاجرم نادرست.

رفع ستم ملی و تبعیضات اجتماعی و بیعدالتیها ، حل مسئله ء تعیین سرنوشت و اتحاد داوطلبانه ء خلقها در عین داشتن استقلال در اداره امور خود، نیازی به چنین توجیهات انحرافی ندارند.

ایده «حکومت را عقب زدن و استقلال آذربایجان را به دولت قبولاندن» از همین تز مستعمره نتیجه شده که بوزقورتگرایی از آن دفاع میکند.

از سوی دیگر دوستان استقلاچی در جنبش آذربایجان نیز به تز مستعمره باوردارند. یعنی ریشه تفکر هردو جریان، نظریه غلط مستعمره است. از اینرو ایدهء استقلال گرایی با بوزقوردگرایی خویشی نزدیکی دارد.

همینطور تز انحرافی «مانقورت و بوزقورت»، در بوزقورتگرایی که شکل مبدل نوعی «خودی و غیر خودی» ست، نیز در خدمت این ایده لوژی سازی میباشد.

ایدلوژی و ایده لوژی سازی دو انحرافی هستند که دوستان در چنگال آن دست و پا میزنند.

امیدوارم عزیزان متوجه عواقب تئوریهای انحرافی خود باشند.

استعمال “منطق ناقص”، همان شیوه استدلالی ست که در دهه های گذشته چپ ایرانی و دیگران در نقاط مختلف دنیا از آن استفاده کرده و میدانیم که به چه تئوریهای نادرستی دست یافتند و چه فجایعی به بار آمد.

روش آل احمد در غربزدگی، اقدام چه گوارا در بلیوی و تئوری مائوییستهای ایرانی و چریکهای فدایی همه از این متد «منطق تمثلی» نشأت گرفته اند.

چرا بکارگیری منطق تمثیلی متد درستی در شناخت پدیده ها نیست؟

این روش عملاً در شناخت فنومن ها به شباهتهای ظاهری آنها اکتفا کرده و از بکنار زدن هماندیهاو کشف ویژگیهای مختلف ماهیتهای گوناگون عاجزاست . به ظاهر قضیه توجه نموده و از تحلیل ماهیت مشخص پدیده باز میماند ، همیشه سطح را میبیند و نتایج سطحی میگیرد.

برای مثال دو لیوان پلاستیکی هم شکل و هم اندازه را در نظر گیرید که یکی نسوز و دیگری در حرارت بالا فرم خود را از دست میدهد.

وقتی بامنطق تمثیلی به لیوانها توجه میکنیم به دیگری رهنمود میدهیم:« لطفاً آنهارا گرم نکنید چون از جنس پلاستیک اند و ذوب میشوند. » در صورتیکه حکم ما در مورد یکی درست و در باره دیگری غلط است. این نوع منطق در شناخت جنس نسوز لیوان دوم کاربرد ندارد و حکم نادرستی به ما ارائه میدهد.

تجزیه تحلیل مسایل ملی-دموکراتیک میلیتهای ساکن ایران را دیگر نباید با این شیوه های آزمایش شده پیشبرد.

تز «استعمار و مستعمره و استقلال» از نظر علم منطق پایه درستی ندارد.

چرا که بر پایهء «منطق ناقص» بنا شده است.

نقد و سالم سازی جنبش در خدمت پیروزی آنست. انحرافات هر قدر رادیکال هم به نظربرسند در خدمت شکست آنند. آیندهء روشن جنبش در گرو سالم سازی

يادداشت شماره 4

صادق ترک  

  شوونیسم فارس محکوم. نژادپرستی آریایی محکوم. اینها جنایت علیه بشریت اند. قطعی و بدون برو و برگشت. ولی من حرف کسانی را باور می کنم که در عین محکوم کردن شوونیسم فارس، شوونیسم و نژادپرستی داخل خودشانرا هم بکنند. نه اینکه آنرا تر و خشک کنند به این بهانه که تحت سلطه است. من حرف کسانی را باور می کنم که ضمن یک جوالدوز به دیگران، سوزنی هم بخود فرو کنند.اینهم از عجایب روزگار است که زیر نام فدرالچی، تئوری استقلال درست کنند با استناد به ممی. اگر مستعمره هستید دنبال استقلال باشید و اسمتان را بگذارید استقلال دموکرات آذربایجان. بیچاره ایلدیریم را هم از خود نرنجانید. حداقل با خود صادق باشید.           

يادداشت شماره 5

جواب اول علي رضا اردبيلي به آقاي ائليار

ائليار عزيز،  شما به "شیوه استدلال منطق تمثیلی" اشاره كرده و كشف ارتباط آن با مقاله مرا به عهده خواننده رها كرده¬ايد. امتياز كار من در مقاله "تبعات نظام سلطه" اين است كه سعي كرده¬ام نشان بدهم كه فرد اسير در چنگال سيستمي مافوق توان خود در حال و بويژه بمرور زمان علاوه بر چيزهايي كه گفتن و شنيدن آنها خوش است و اميدواري بخش (مثل حس مبارزه، عدالتخواهي، برابري طلبي، اراده براي تغيير اوضاع) بخشي از پيام خداوندگاران سلطه را دروني مي¬كند. اين بخش اخير كمتر مورد اشاره است و ما دوست داريم عمل و فكر ضد زن از جانب يك مرد خشن باشد تا از سوي يك زن معمولي يا افكار راسيستي از سوي طرفداران نظام سابق رژيم آپارتايد آفريقاي جنوبي و يك ناسيوناليست عظمت طلب فارس باشد و نه از سوي قربانيان. شايد تا اينجا من حرف تازه اي نگفته باشم اما تصور من اين است كه نشان دادن مكانيزمهاي مشابه در چندين نوع متفاوت از نظامات مبتني بر سلطه امتياز اصلي مقاله من باشد.

من نگفته ام كه جنبش زنان، جنبش آزاديخواهي مستعمرات، زندانيان سياسي، جنبش ملي آذربايجان، قربانيان نظامهاي هيتلري و استاليني از جنس واحدي هستند. من بجاي خود حتي تفاوتهاي جدي ميان پروسه آزادي آذربايجان در شمال با اوضاع حاكم بر جنبش ملي آذربايجان در جنوب را بازكرده¬ام. تأكيد مهم من در اين مقاله نشان دادن عكس العمل "فرد" زير سلطه در شرايط مشابه اما موقعيتهاي متفاوت است.

مثال ليوانهاي شما براي نشان دادن "شیوه استدلال منطق تمثیلی" از نظر مقاله من جالب است. شما در مثال خودتان ليوانها را از نظر تحمل حرارت (تفاوتها) مقايسه كرده¬ايد اما قبول داريد كه ليوانها فاقد شباهت نيستند و از اين نظر نيز ميتوانند مقايسه شوند يعني همان كاري كه من در مورد مقايسه مشابهت عكس العمل فرد در قبال سلطه طرف بسيار نيرومندتر از خود در حال و بمرور زمان كرده¬ام. عنايت داريد كه مشابهت موجود در عكس العمل فرد در قبال نظامهاي سلطه مورد اشاره¬ام را به موارد بسيار روشن تفاوت آن نظامها تسري نداده¬ام.

نظرتان در مورد ابداع ترم "پرولتر" از سوي ماركس چيست؟ ماركس هم جامعه صنعتي اروپاي قران نوزدهم را معادل يا مشابه جامعه روم آنتيك نمي¬دانست اما بخاطر مشابهت موجود و براي اينكه يك "مدل توضيحي" (به سوئدي förklaringsmodell) ارائه دهد، اين ترم آنتيك را وارد سيستم توضيحي خود براي نشان دادن پيچيدگيهاي جامعه صنعتي مي¬كند. آيا ماركس هم دچار يك "منطق ناقص" است و به نادرست به "شیوه استدلال منطق تمثیلی" مبادرت مي¬كند؟

در كنار كامنت شما آقايي به اسم "صادق ترك" جملات زير را نوشته اند:

"من حرف کسانی را باور می کنم که در عین محکوم کردن شوونیسم فارس، شوونیسم و نژادپرستی داخل خودشانرا هم بکنند. نه اینکه آنرا تر و خشک کنند به این بهانه که تحت سلطه است. من حرف کسانی را باور می کنم که ضمن یک جوالدوز به دیگران، سوزنی هم بخود فرو کنند."

معني حرف ايشان اين است كه زنان فمنيست در كنار نقد شوينيسم مردانه به پديده مجهول الهويه "شوينيسم زنانه" هم بتازند! يعني هر دادگاهي در كنار جريمه كردن دزد، صاحب مال را هم محكوم به پرداخت جريمه (ولو به مبلغ كمتر) جريمه بكند تا بيطرفي خود را حفظ كرده باشد! از نظر من اين استدلال و نوشته بالاي آقاي صادق ترك خود از تبعات حاكميت طولاني نظام سلطه راسيستي است. والا هيچ بني بشري كه زير فشار گران سلطه نژادپرستانه قدرت تميز خود را از دست نداده باشد به چنين حكمي نمي رسد. آقاي "صادق ترك" مثل آقاي سيروس مددي گرفتار اين وهم اند كه چون يك نژادپرستي فارسي داريم پس معادل توركي آن هم بايد باشد و اگر آنرا با نام و آدرس مشخص نيافتيم، بايد به عالم ابهام و غير مشخص و عالم اثيري مراجعه كنيم. آيا جامعه پيچيده بشري هم شبيه معماري قرينه ساز و قرينه دوست اسلامي است كه هر مناره اي قرينه خود را هم داشته باشد؟

مگر ما در قبال استثمار كارگران از سوي سرمايه، قرينه معكوس آنرا هم داريم؟ ستم استعماري و امپرياليستي چي؟ آيا ما ميتوانستيم در زمان جنگ ويتنام هم خواهان اين نوع پاريتت ها باشيم؟ مثلا بخواهيم كه ويتنامي ها توسعه طلبي خودشان نسبت به ايالات متحده آمريكا يا خشونت خود عليه ارتش آمريكا را هم محكوم بكنند؟!

من در نقشه اي كه همراه مقاله خود منتشر كرده ام نشان داده ام كه اين رؤياهاي ماليخوليايي جمهوري ارمنستان است كه خواهان نه تنها اشغال قره باغ، بلكه كل آذربايجان شمالي و كل اراضي آذربايجان جنوبي هم هست. آقاي سيروس مددي ادعا ميكنند كه "مسئله ارامنه در دوره فعلی از طریق آذربایجان شمالی وارد آذربایجان ما شده است." از نظر من اين نوع خودزني نه نشانه تعقل است و نه خبر از انصاف مي¬دهد و تنها بايستي جزو تبعات نظام سلطه طبقه بندي بشود. درست است كه در هر جنگي "دو طرف" وجود دارد اما سيستم ادراك و تحليل فرد تابع تأثيرات نظام سلطه اين حكم درست را به حكم نادرست ديگري تعميم مي دهد: "هردوي اين طرفها هم بايستي در گناه جنگ شريك باشند"

حكم دوم ميتواند درست باشد و ميتواند هم نباشد. اصرار لجوجانه من نسبت دوستان "پانتوركيست كشف كن" اين است كه در خارج از دنياي اثيري خودساخته شان و در دنياي مادي قابل شناخت، مثل هر موضوع ديگري هم تعريفي از پديده مورد نظر قبول كنند يا خود چنين تعريفي بياورند و سپس مصاديق آنرا نشان دهند.

البته اينان نيز ميدانند كه من چه "تله"اي برايشان كار مي گذارم و آگاهانه از افتادن در آن اجتناب مي كنند. اينان ميدانند كه اثبات وجود "شوونیسم و نژادپرستی داخل خودشان" (حرف آقاي صادق ترك) در ميان ملت تحت ستم يعني اثبات وجود ميليتاريسم، تجاوزگري و توسعه طلبي در نزد ملت ويتنام در جريان جنگ ارتش آمريكا عليه آنها.

اينان در يك نكته با نظريه پردازان راسيسم حاكم دچار اختلاط معاني هستند. اينان تصور مي¬كنند كه جنبش ملي آذربايجان با "نظرات راسيستي فارسي" مبارزه ميكند. اين خبط بزرگي است كه تمامي مناديان راسيسم فارس بلااستثنا دچار آن هستند.

جنبش ملي آذربايجان هرگز قصد ريشه كني "نظرات راسيستي فارسي" را ندارد. نه براي اينكه اينها نظرات خوبي هستند، بلكه براي اينكه چنين چيزي يعني برقراري "محيط به معني كلينيكي تميز فكري در جامعه" ممكن نيست. و اگر اين "محيط تميز" عليرغم تمام "تمهيدات بهداشتي" در كشورهاي دمكراتيك غربي ميسر نشده است، ما هم دنبال چنين سراب خوشي نبايد براه بيفتيم. البته طبيعي است كه نيروهاي دمكرات هر جامعه اي براي گسترش آگاهي و تضعيف نظرات راسيستي مبارزه مي¬كنند اما نه هدف آنها و نه هدف جنبش ملي آذربايجان نه ريشه كني نظرات راسيستي و نه ممنوعيت اين نظرات است.

در تمامي جوامع متمدن و دمكراتيك صرفنظر از محدوديتهاي بسيار كوچك موردي (مثلا توهين به گروههاي اتنيكي) نه تنها بيان نظرات غير دمكراتيك آزاد است و بلكه دولت مؤظف به تأمين و تضمين اين آزادي است. (اميداوارم كه كسي ادعا نكند كه من متوجه فرق حزب سياسي با دولت نيستم، چراكه وظيفه نيروي سياسي دمكراتيك صرفنظر از اهداف آنها، دفاع از ارزشهاي دمكراتيك است و مبارزه با ضد آنهاست و اين با وظيفه مذكور دولت متفاوت و گاه متضاد است)

هدف جنبش ملي آذربايجان لغو "نظام راسيستي" و بناي يك نظام دمكراتيك است و از آنجايي كه تركان ايران داراي "نظام دولتي" از هيچ نوع آن نيستند، برقراري پاريتت (پيداكردن جوالدوز) ممكن نيست.

فضاي جامعه كه با يك باشگاه بحث متفاوت است. اگر در يك كلوب بحث طرفين در شرايط برابر با افكار هم برخورد مي¬كنند، در يك جامعه يكي اين افكار هم نماينده نظام دولتي حاكم است و هم از سوي آن ساپورت مي¬شود. خلط مبحثي كه دامن آقاي "صادق ترك" و آقاي سيروس مددي بدان دچارند، نيز از همينجاست. آنها دچار اين اشتباه هستند كه ما نه براي جايگزيني نظام حاكم بلكه براي غلبه بر نمايندگان فكري آن مبارزه مي¬كنيم. (من نگفتم كه مبارزه با ايدئولوژي حاكميت را وظيفه نيروي سياسي مخالف حاكميت نميدانم)

طبيعي است كه ما اگر در يك كلوب بحث درگير بحث نظري بين طرفهاي كم و بيش هموزن هستيم، ميتوانيم پاريتت هم برقرار كنيم. اما در مبارزه بر عليه يك رژيم دولتي از آنجا كه مخالفين داراي دستگاه دولتي از آن خود نيستند، نميتوانند در كنار مبارزه با نظم حاكم براي رعايت انصاف تلنگري هم (جوالدوزي هم) به خود بزنند. پر بديهي است كه مبارزه با گرايشات غير دمكراتيك (نژادپرستي، مدلهاي تجربه شده توتاليتاريستي با هر رنگ و لعاب جديدي كه بر آنها زده شود، زن ستيزي، ارتجاع ديني، توسعه طلبي و امثالهم) متناسب با وزن آنها در اردوگاه خودي، همسايه و اردوگاه مخالف، وظيفه نيروهاي دمكراتيك است. اصرار من براي ارائه آدرس و مشخصات اين نيروها نيز مرتبط با اين قيد اخير يعني تناسب قضيه است. ما نميتوانيم مثل دشمن كشف كني رژيم استالين يا داستانهاي مسخره تهاجم فرهنگي و براندازي نرم جمهوري اسلامي ايران به شكار اشباح بي نام و نشان مشغول شويم.

يادداشت شماره 6

تبریزلی سیامک              

من هم فقط می خواهم که به نوبه خود از آقای اردبیلی به سبب تمامی زحماتی که برای حرکت کشیده و میکشند، تشکر کرده به ایشان خسته نباشید بگویم. به عنوان یک آذربایجانی به وجود روشنفکری چون شما افتخار میکنم و یقین دارم که بسیاری دیگر هم هستند که چون من بیندیشند. یک موضوع هم مربوط به این اختلافات کهنه با آقای مددی است که به عنوان یک آذربایجانی و یک سمپات ساده حرکت، امیدوارم که انشاالله از تضادهای فکری فراتر نرود.  

 

مسلماً این چنین برخوردهای فکری نه تنها مضر نیست، بلکه می تواند در صورت مدیریت صحیح طرفین و عدم تسری دادن بحث به مسائل شخصی و خصوصی، خیلی هم مفید باشد. چون تنها از راه همین مباحثات و تبادل افکار است که میتوان به حقیقت نزدیک شد. راستش شخصاً نمی توانم قضاوت قطعی کنم حق بیشتر با کدام یک از شما است.

از یک طرف حقیقتاً انحرافاتی در حرکت وجود دارند. شما خودتان بهتر به آنها واقفید و گرنه سایت شما آن مقاله را راجع به محکومیت لمپنیسم درج نمیکرد. ولی متأسفانه حقیقت وجود برخی افراد با گرایشات راسیستی را انکار میکنید. از آنجا که من غرضی از ادامه بحث ندارم بجز روشن شدن ذهنم و نزدیکی به حقیقت از طریق تلمذ از محضر جنابعالی و از طرفی هم ادعای نظریه پردازی ندارم، لذا آگاهانه خودم را داخل همان تله شما انداخته و میگویم که آن مقایسه ارتش آزادیبخش ویتنام با شرائط امروز حرکت، قیاس مع الفارق است چون هنوز حرکت ما امکان رویارویی نظامی پیدا نکرده که بدانیم رفتارش چگونه خواهد بود. نظر شما راجع به آن جوان احساساتی که شعار میدهد "هرکس کی بی طرفدیر..." (بقیه اش را نمینویسم) چیست؟. اسم مؤدبانه یک چنین شخصی اگر پانترک نیست، پس چیست؟. آیا من هنوز نیازی به ارائه شواهد دارم؟. اگر امروز وجود یک چنین شخصی انکار شود و این جوان به مسیر صحیح راهنمایی نشود و فردا اسلحه دستش بیفتد، شما حریف و جلودارش میشوید؟. اگر فرضاً شما فرمانده گردانی از ارتش آزادیبخش ویتنام بودید، و داخل گردان شما ویت کنگ احمقی بود که اسرای آمریکایی را شکنجه میکرد یا زخمیهایشان را برخلاف قوانین بین المللی میکشت، (ولو آن خلبان فاشیستی که تا همین چند دقیقه پیش بمبهای ناپالم روی روستاهای ویتنام میریخت)، چه برخوردی را با او به مصلحت می دانستید؟.

چنانچه پانتورک در داخل حرکت داریم، پس نژاد پرست تورک هم داریم. شما مخالفتی دارید؟. اگر اینها وهم و خیال بود، که نیاز به تذکر خود شما نبود. مسلماً انحراف به سمت ناسیونالیسم افراطی به حرکت ضربه خواهد زد و ما حقیقتاً چنین نمونه هایی در داخل حرکت داریم. هرچند که من همیشه ایمان داشته ام که حرکت ملی ما در مسیر صحیح در حال حرکت است و بسیار بسیار پخته تر از حرکتهای ملی سایر ملیتها و همچنین جنبشهای مرکز راه می پیماید. مثلاً همین انفجارهای اخیر بلوچستان که جنبه فاناتیسم مذهبی در آن مشهود بود، نمونه خوبی است. بدون شک حرکت ما مطلقاً از چنین استقامتی به کنار است، اما آیا لازم نیست که انحرافات موجود تذکر داده شده، تا حد امکان برطرف گردند؟.

شما وجود پدیده ای به نام "شوونیسم زنانه" را نفی کرده اید. البته در جامعه ای مردسالار مانند ایران، بی انصافی است اگر کسی از شوونیسم زنانه یاد بکند. لیکن هم من و هم شما میدانیم که فمینیستهای مرد ستیز، واقعاً وجود دارند (هرچند که هنوز موفق به تغییر قوانین به نفع خود نشده باشند) و به نظر من و از دیدگاه من باید حتماً نقد شوند. نیاز به یادآوری نیست که دفاع از حقوق زنان یک چیز است، مرد ستیزی یک چیز ماهیتاً متفاوت. دفاع از حقوق ترکان، کردان و ... یک چیز است، فارس ستیزی یک چیز دیگر. به نظر من حرکت ما باید از هرگونه چرخش به سمت راسیسم اجتناب کند و اگر نشانه هایی هست، چرا نباید نقد شوند؟. آیا وجهه حرکت ما از همین گفتمان ضعیف، بی پشتوانه و محکوم -اما پر سر و صدای- راسیستی کم ضربه نخورده است؟. آیا شما آن شعر از سعید موغانلی که در اخبار روز طی مقاله ای نقد شد را به خاطر می آورید؟. چقدر مایه آبروریزی شد؟!. حالا منتقد محترم نگفت و انصاف نکرد که این تنها یک شعر و یک شاعر است در مقابل صدها شعر زیبای ملی با مفاهیم ملی و انسانی. تازه این منتقد اخبار روز و سمپات راه علیرضا نابدل بود. و می دانیم که این پان ایرانیستها و سلطنت طلبها چگونه زیباییهای ما را هم زشتی جلوه میدهند.

درست است که ما در مرحله مبارزه هستیم و ناچار از پاره ای ملاحظات. و ما در یک مملکت با دموکراسی جا افتاده و حاکمیت ملی تثبیت شده زندگی نمی کنیم که حتی شدیدترین نقدها هم تأثیر منفی در اقتدار ملی نداشته، بلکه باعث قوام آن شوند. مثلاً من همین ایراد دوست گرامی، آقای ائلیار را قبول ندارم. در مملکتی که فارس شیعه شهروند درجه 1 است و ترک شیعه شهروند درجه 2 و کرد و ترکمن و بلوچ و عرب سنی شهروند درجه 3، پس لزوماً باید بشود که از شرایط نیمه استعماری نیز سخن گفت. اگر خشک کردن کارون و انحراف آب آن به مناطق "آریایی" نشین نشانه استعمار نیست، پس نشانه چیست؟. این به معنای تعطیل کردن همکاری با سازمانهای آزادیبخش فارسها نیست و صرفاً بیان واقعیتهای موجود است. همچنان که مثلاً حزب کمونیست ویتنام هرگز به سبب شرایط استعماری حاکم بر کشورش، مانعی برای همکاری با کمونیستها یا صلح طلبان آمریکا نمی دید. یا همین آقای ائلیار عزیز، معتقد به نقد جسورانه همه کاستیها هستند و اصطلاحی هم که بکار می گیرند، "نقد بیرحمانه همه چیز است". من به همان دلایل گفته شده و محدودیتها و امکان سؤاستفاده های موجود، این اصطلاح و ایده را نمی پسندم. چون متأسفانه دور و بر ما پر از بدخواه است. ولی در عین حال، کتمان و پنهان نمودن هر ضعفی را نیز به صلاح حرکت نمی دانم. به نظر من بایستی رفتار میانه پیشه گردد تا برای دوستانی نظیر "صادق ترک" این شبهه پیش نیاید که ما مثلاً درصدد کوبیدن ناسیونالیسم آریایی با حربه ناسیونالیسم ترکی و تحمیل هژمونی ترکها بر سایر ملیتها هستیم. اگر جلوی انحرافات به وقتش گرفته نشود، روزی نیاز به عملهای جراحی هزینه بر پیش خواهد آمد. سؤال میکنم که اگر شما از همان روز و برخورد اول، دوستانه جواب مدعیات آنچنانی آقای دکتر نظمی را داده بودید، نیازی به این مقاله امروز شما و آن برنامه دو روزه گوناز پیش می آمد؟.

در انتها وظیفه خود می دانم که از این مقاله شما (تبعات نظام سلطه؟) کمال تشکر و امتنان را داشته باشم.

يادداشت شماره 7

آ.ائلیار

گل گلداخ داش بولاغا/ سویو سرخوش بولاغا/ بیرین من دییم،بیرین سن/ توکَخ قان یاش بولاغا

بیا برویم سر چشمهء سنگی/ که آبش گواراست/ یکی تو بگو، یکی من/ اشک خونین بریزیم/ بر چشمه

عزیز علي رضا اردبيلي،

گؤزه لیم،

منی باغیشلاین کی سیزی زحمته سالیب وقتینیزی توتموشام. نامه نیز اوچون چوخ ساغ اولون.

قصدم از نوشتن «اشکال تز استعمار- مستعمره» اظهار نظر در پیرامون متن مقالهء شما نبود بلکه خواستم تنها توضیح مختصری در مورد تز «استعمار و مستعمره و استقلال» بدهم،ولی عملاً چنان شده که گفته اید. پس با اجازه مطالبی هم در این خصوص در زیز مینویسم:

1- بله، عامل «حاکمیت» در ذهنیت افراد جامعه و عینیت زندگی آنان « تأثیرات « منفی و مثبت» دارد. به علت وجود فعل النفعالات مختلف در جامعه و زندگی اجتماعی. همینطور متقابلاً عامل « مردم» نیز در ذهنیت حاکمیت، تأثیرات خود را دارد.

افراد نسبت به کیفیت «روحی» و «وضعیت زندگی» در برابر این «تأثیرات» واکنش « منفی یا مثبت» و یا « آمیخته بهم» از خود نشان میدهند. اینکه چه کسی و یا چه گروه های اجتماعی یی «تأثیرات منفی» را ناآگاهانه و یا نا خود آگاه « درونی» میکنند، بستگی به «تربیت»، «شخصیت»، «مقام اجتماعی»،و «بینش فردی و عمومی» آنان دارد.

«حکم» اینکه چه «ایده و رفتار و عملی» دریک فرد یا گروهی «دقیقاً»، تأکید میکنم «دقیقاً» نشأت گرفته از«تأثیرات منفی درونی شده از سوی حکومت» میباشد به سختی «شکافتن اتم با دست خالی» ست. چرا که در دنیای زندگی مادی و روحی و اجتماعی انسان «عوامل فوق العاده زیادی» ممکن است باعث یک «واکنش شوند که با«تأثیرات منفی درونی شده از سوی حکومت» قابل توضیح نباشد. هنوز روانشناسی با تمام پشرفتهایش در اینگونه مسایل نمیتواند حکم قطعی بدهد.

2- در عوض این نظر یعنی «تأثیرات منفی درونی شده از سوی حکومت» براحتی آب خوردن میتواند «چماقی برای کوبیدن دیگری» باشد. چون آن ایده را بهر «واکنشی» میتوان چسباند، و در پراتیک به آسانی به صورت یک « اتهام» در میاید. این نظر چه فرقی با اتهام استالینی ِ«خصلت بورژوایی دادن به فرد و نوکر بورژوازی نامیدن آن شخص» دارد؟

3- در نوشته شما تفاوتها و تشابهات، هردو هستند. تا اینجا مشکلی نیست. ولی اگر قصد شما نتیجه گیری همان تز آقای آذری باشد قبلاً گفته ام که درست نیست. و در مورد «درونی شدن تأثیرات منفی» هم در بالا اشاره شد.

4- "شیوه استدلال منطق تمثیلی" از آنجا ییکه خیلی ساده و طبق عادت است، و ظاهر و قسمتی از واقعیت را مینمایاند « بسیار فریبنده و لاجرم خطرناک» است. چرا که از نشان دادن درست «کلیت یک چیز با جزئیاتش» عاجز است و نیازی به تفکر پیچیده ندارد. آنچه برای من یا ما مهم است مثال لیوانها نشان میدهد: باوجود شباهتها، پیدایش « دوحکم و دو رهنمود متضاد» میباشد. میخواهم اینرا بگویم که وجود تشابهات دلیل بر این نمیشود که ما به حکم مساوی و مشترکی دست یابیم و رهنمود مشترکی نتیجه بگیریم. همان کاریکه آقای بابک آذری انجام داده اند. یعنی به آن راحتی نمیتوان آذربایجان جنوبی را مستعمره نامید. گیرم که خساراتی که طی نزیک به صد سال به آن وارد شده از بعضی از مستعمرات هم بیشتر باشد.

5- درمورد مارکس و مقوله «پرولتر» و یا کل دیدگاههای ایشان متأسفانه باید پاسخ « مثبت» بدهم. علی رغم اینکه او میکوشید خیلی علمی بیندیشد سخت دچار ذهنگرایی بود. آنچه کمر میلیونها آزادیخواه و توده های ستمدیده را از دیدگاه نظری شکست همین « ذهنیگرایی» و خیالپردازیهای نهفته در اندیشه ء او و امثال او بود. اینست که من به تفکرات و حرکات موجود در جنبشمان اینقدر حساسم. و بخوبی آگاه از عواقب تئوریهای به ظاهر رادیکال، بهشت سازیها و خیالپردازیها هستم.

6- در پیرامون وجود جریانها و دیدگاهای متفاوت و متضاد در جنبش نه به ریشه کنی مخالف بل به رسمیت شناختن موجودیت تمامی آنها و نقد و گفتمان و حتی در صورت امکان به همکاری باور دارم.

7-دموکرات بودن را یک «خصلت تربیتی» میدانم که بدون پذیرش مخالف نظری و برخورد دموکراتیک با او و حتی با خود، بی معنی ست. مهم نیست که خود را دموکرات بنامیم بل مهم اینست که دیگری و حتی مخالف، ما را دموکرات بنامد. دموکراسی با مخالف زاده میشود و بدون او میمیرد.

 

8- جنبش، کار و هنر نقد و بررسی اندیشه و رفتار و حرکات خود را باید مردمک چشم خود بداند و برآن بال و پر بدهد.

9- برابری زن و مرد درست است، اما فمینیسم یک ایده لوژیست. چگونگی ایده لوژیها هم مشخص است.

10- مردمان جوامع مختلف، نسلهای گذشته تاریخ خود را نوشتند ، ما هم تاریخ خود را مینویسیم، تاریخی که خاص خود ماست و مشکلات و راحلهایش نیز مخصوص ما. هیچ چیز بیش از یکبار اتفاق نمیافتد.

11- اشاره شما به آقای سیروس مددی بود. من رفتار دوستان فعال با ایشان را در این حد میدانم که این «رفتار» قادر به ایجاد ارتباط مثبت به حال جنبش با او نیست. یعنی اشکال دارد. هرچند که او نیز خالی از اشکال نباشد. رفتار و ارتباط درست و نیرومند گره گشاست ولی چنین کیفیتی اینجا به چشم نمیخورد.

مسئله تنها ارتباط سازنده با ایشان نیست بل موضوع به ارتباط تمامی جریانات ما مربوط میشود که انعکاس خصلتها و روابط نادرست کل تشکلهای سیاسی ایران در جنبش ماست. با فائق آمدن بر مشکلات رفتاری و دیدگاهی و ارتباطی به صورت نسبی، امیدوارم تمامی دوستان در یک نهاد جبهه ای متشکل شوند.

نقد دیدگاههای مختلف باید با استناد به منابع آنها صورت بگیرد که تولید سوتفاهم نکند.

مسئلهء سیاست مسئله نیروست. باید به این دشواری پیروز شد.

12- مسئله ما شکستن سد استبداد و رسیدن به حق و حقوق است. این شکستن، هم شامل نیروست و هم تئوری.

- از کوششها و زحمات همهء عزیزان با تمام دیدگاههای متفاوت ومتضادشان بسیار خرسندم و به تمامیشان ارادت دارم.

ساغ اولون واراولون

شماره 8

سولماز      

  آزربايجان جنوبي هميشه به داشتن رونفكراني مثل شما افتخار مي كند خسته نباشيد ما منتظر نوشته هاي بعدي شما هستيم.      

شماره 9

اومانیست  

  با تشکر از دوست عزیز جناب علیرضا اردبیلی برای مقاله روشنگرانه شان. جناب آ.ائلیار گرامی ،اینکه شما بطور قاطع و افلاطون وار حکم صادر میکنید که چه چیزی علمی است و چه چیزی علمی نیست، برخوردی است بشدت ایدئولوژیک. مقولاتی مانند ایدئولوژی, فمینیسم، استعمار و غیره مقولاتی جامعه شناسانه هستند و به نظر میرسد که شما مطالعه کافی در این زمینه ها ندارید. "استعمار داخلی" نیز مبحثی است جامعه شناسانه با تعاریف مشخص جامعه شناختی. ممکن است بفرمایید تعریف شما از "استعمار داخلی" چیست؟          

 

شماره 10

  علي رضا اردبيلي        

  جواب به كامنت آقاي تبریزلی سیامک "اختلافات کهنه با آقای مددی "من اختلافات كهنه و جديد با آقاي مددي (و هيچ كس ديگر) ندارم. من با برخي از نظرات ايشان كه دو سال پيش در يك مقاله آمده بود، مخالفم. به اين فرق مهم توجه كنيد. اختلاف با آقاي مددي يعني مخالفت با خود ايشان (كه هست؟) يعني حتي مخالفت با مصاحبه اخير ايشان با سايت ايران گلوبال كه بسيار خوب بود و بسياري كارهاي خوب ديگر ايشان. اينطور نيست تنها ميتوان با كار معين و آدرس دار كسي مخالف يا موافق بود (در مود معيني چه مي¬كند؟)

"انحرافاتی در حرکت وجود دارند"

طبعا وجود دارد و شايد من پيش و بيش از هر كس ديگري دراين مضوع قلم زده ام. به غيراز مطالب متعددي كه براي راديو "آذربايجان سسي" در طي 8 سال عمر آن از سال 1990 نوشته¬ام، در كتابها و سايت تريبون مطالب متعددي از اين دست به عنوان بخشي از "مكانيزم خود سالم سازي" جنبش منتشر كرده ام. (بعنوان مثال "منفي منم منم¬ليك مسابقه¬سي" تريبون 4، زمستان 1999، ص ص 80-95 و مقالات ديگر)

"ولی متأسفانه حقیقت وجود برخی افراد با گرایشات راسیستی را انکار میکنید."

- شما يكبار ديگر جواب من به كامنت آقاي صادق ترك (و تمامي نوشته¬هاي ديگر مرا) را مرور كنيد. آيا من همچو چيزي گفته¬ام؟ مسلما، نه. حرف من اينست كه:

اولا: نميتوان حتي با جمع كردن تمامي تظاهرات افكار غيردمكراتيك، كوچكترين قرينه¬اي براي نظام راسيستي حاكم ساخت. چنين چيزي امكان ندارد.

ثانيا: فرق است با درجات مختلف موجوديت يك فكر راسيستي. بعنوان مثال در يك طبقه بندي غيردقيق ميتوان به 6 درجه از ميزان حضور فكر راسيستي در جامعه توجه كرد؛ 1.گرايشات پراكنده فكري، 2.دستجات متشكل كوچك، 3.جزب پارلماني كوچك، 4.حزب پارلماني بزرگتر، 5.حكومت قابل تعويض از طريق انتخابات، 6.نظام غيرقابل تعويض از نظر ماهيت راسيستي. من در پايان اين يادداشت، به اين موضوع برگشته و مثالي براي آن خواهم آورد.

ثالثا: هر نوع برخورد با اين پديده نبايد صورت كشف و برخورد با اشباحي به خود گيرد كه تنها براي رستگار شدگان قابل رؤيت هستند.. با تعذر از حضور شما و خوانندگان ديگر اين سطور تكرار مي¬كنم: 1.تعريف پديده، 2.نشان دادن و مستندسازي مصاديق تعريف و 3.ارزيابي از قدرت پديده مورد بحث در اين مورد الزامي است. در مقاله دو سال قبل آقاي مددي نه يك تعريف وجود داشت، نه مستندسازي مصاديق آن تعريف و نه بقيه ماجرا. نوشته اخير آقاي دكتر نظمي و پيش¬از وي افاضات نه چندان فاصلانه آقاي ايلديرم هم همينطور. اين نظرات شفاهي و كتبي با نداشتن تعريف و مستندسازي تعاريف خودشان در دنيايي بي زمان و بي مكان و بي آدرس معلقند.

"ارتش آزادیبخش ویتنام با شرائط امروز حرکت، قیاس مع الفارق است... اگر فرضاً شما فرمانده گردانی از ارتش آزادیبخش ویتنام بودید،"

اين زدن به صحراي ويتنام "مثال" من بود. شما ميتوانستيد مثال ديگر مرا كه از معماري اسلامي بود يا مثال جريمه كردن صاحب مال به همراه دزد را انتخاب كنيد و قياس من مع-الفارق¬تر از آب درمي¬آمد. منظور من اين است كه قرينه¬سازي و يافتن مشابهاي نه اينكه غير ممكن نيست، ممكن هست. اما فرق هست بين يك "امكان" و يك "واقعيت". براي اينكه نشان دهيم آن "امكان" به "واقعيت" گراييده است يانه، بايد سري به "تله" مشروحي من بزنيد. مثال شما از يك "ويت كنگ احمق" هم اولا يك "امكان" است كه اثبات واقعي شدن آن نيازمند ادله لازم است. و ثانيا به هر مقدار "ويت كنگ احمق" كه رصد كنيد، قرينه ماشين تجاوز آمريكا نخواهيد يافت. وجود "ويت كنگ احمق" با "يانكي احمق" قابل قياس است و حتي اگر ارتش آمريكا مي¬توانست صفوف خود را از تمامي "يانكي هاي احمق" (نظير نمونه ابوغريبي در عراق تحت اشغال) در جنگ ويتنام پاك كند، باز ماهيت تجاوزكارانه آن سرجاي خود مانده بود.

"هرکس کی بی طرفدیر..." (بقیه اش را نمینویسم) چیست؟. اسم مؤدبانه یک چنین شخصی اگر پانترک نیست، پس چیست؟. آیا من هنوز نیازی به ارائه شواهد دارم؟"

به "تله" من خوش آمديد! ولي اين قدم كافي نيست. تأكتد مكرر و مجدد من اين است كه نه تنها نيازمند ارائه شواهد هستيد بلكه به دو كار مهم ديگر هم نيازي غير قابل چشم پوشي داريد. اول پديده پانتوركسيم را تعريف كنيد. بعد مصاديق آن در اين شعار يا هر جاي ديگري نشان دهيد و در آخر هم برآورد خودتان از ميزان گستردگي نفوذ همچو شعارهايي را بيان كنيد.

"چنانچه پانتورک در داخل حرکت داریم، پس نژاد پرست تورک هم داریم. شما مخالفتی دارید؟"

بسته به اينكه چطوري از عهده آن "تله" برآييد، جوابتان فرق خواهد كرد. يعني اين تعريف شما از دو پديده مورد اشاره تان (پانتورك و نژادپرست تورك) نشان خواهد كه آيا آن دو يكي هستند يا نه.

"شما وجود پدیده ای به نام "شوونیسم زنانه" را نفی کرده اید. البته در جامعه ای مردسالار مانند ایران، بی انصافی است اگر کسی از شوونیسم زنانه یاد بکند. لیکن هم من و هم شما میدانیم که فمینیستهای مرد ستیز، واقعاً وجود دارند... دفاع از حقوق زنان یک چیز است، مرد ستیزی یک چیز ماهیتاً متفاوت"

از تكرار حرفهاي خود معذرت ميخواهم. باز مسئله بسته به تعريف شماست و اينجا هم بايستي با پيش مقدمات لازم وار گود شد: تعريف، مصاديق و ارزيابي از ميزان نفوذ. باز هم بگويم كه من اگر بودن نظرات نادرست در ميان زنان را انكار كنم مرتكب يك خبط احمقانه شده¬ام. اما براي پيشرفت بحث نيازمند آن مقدمات و تمهيدات هستيم.

"درست است که ما در مرحله مبارزه هستیم و ناچار از پاره ای ملاحظات"

من به ناچار بودن خودمان از رعايت پاره¬اي ملاحظات معتقد نيستم. اين ملاحظات ميتوانند بهايي سنگين براي ببار بياورند. بنظر من شانس امروزي جنبش ملي آذربايجان در صورتي كه اهمال كنيم بزودي در ما را نخواهد زد. براي اطمينان خاطر شما بگويم كه درسي كه من از جنبش سونامي¬وار ماه مه 2006 گرفتم احتياج بيشتر و مبرمتر ما به عقلانيت، تفكر استراتژيك و دولتمدارانه (در مقابل تفكر كوتاه نگرانه اوپوزيسيوني) هستيم. آذربايجان چنان نيرويي دارد و با چنان نيرويي وارد ميدان شده است كه اگر خودش به خوش گل نزند، پيروز ميدان خواهد بود. تفكرات غيردمكراتيك حتي اگر امروز ضعيف باشند، امكان قدرت¬گيري آنها در آينده بعيد نيست. نبايد فراموش كنيم كه در كدام جغرافيا زندگي مي¬كنيم. هم افتادن به دام جن گيران و شكارگران اشباح و اجنه پانتورك و ايرانچي و هم رشد گرايشات غيردمكراتيك (ناسيونالسيم كور، انديشه برقراري رژيمهاي توتاليتر غيرقابل تعويض از طريق انتخابات پارلماني، ديگرستيزي، توسعه طلبي پروتوناسيوناليستي و امثالهم) ميتوانند حلقه بر در جنبش ملي آذربايجان بكوبند. در ماههاي گذشته شاهد يك تلاش غيردمكراتيك براي تأسيس يك مركز ولايت و مركز صدور حكم حكومتي بوديم كه در صدد بود با علم كردن يك مسئله نئوترال و حتي درست چون جا افتادن رنگ سرخ آذربايجان در برابر رنگهاي ديگر مطرح در سطح ايران، يك اطاق دائمي فكر و تصميم حكومتي تأسيس كند. توسل اين افراد به روشهاي غير دمكراتيك هم مشهود بود. عكس العمل سريع و همه جانبه جنبش ملي آذربايجان در قبال اين كودتاي ناموفق هم نشان سلامت و هشياري جنبش بود.

در برخورد به لومپنيسم هم كار ما مشخص بود. مقاله آقاي ملازاده و اخيرا اطلاعيه جنبش فدرال دموكرات اوباشيگري و لومپنيسم را بجاي نسبت دادن به يك جمع مبهم و بي شكل با آدرس روشن و كونكرتي شناسايي و محكوم كرده¬اند. عجيب است كه ايرانچي كشف كني اوباشانه و لومپنيستي هم دقيقا مثل پانتوركسيت كشف كني دو فرد ديگر و "اثر" اخير دكتر نظمي، فاقد سه مقدمه لازم بوده و از اين جهت اين سه پديده بنحو هشياري آوري شبيه هم هستند. طنز ديگر اين است كه هرسه اينها از سوي سايت "باي بك" با ولع خاصي استقبال ميشوند!

مثال:

در بال گفتم كه يك فكر معين ميتواند در سطوح متفاوتي وجود داشته باشد: 1.گرايشات پراكنده فكري، 2.دستجات متشكل كوچك، 3.جزب پارلماني كوچك، 4.حزب پارلماني بزرگتر، 5.حكومت قابل تعويض از طريق انتخابات، 6.نظام غيرقابل تعويض از نظر ماهيت راسيستي.

فرض كنيم كه صحبت از فكر دموكرات مسيحي است. اين فكر ميتواند حدودا به درجات زير موجود باشد:

1.      افراد معتقد و منفرد.

2.      انجمنها و ارگانهاي رسانه¬اي

3.      حزب متشكل با برنامه (حزب دمكرات مسيحي سوئد تا انتخابات 1988 كه ميزان آراي آن از 3 درصد بالاتر نرسيد. حد نصاب لازم كسب حداقل 4 درصد آراي رأي دهندگان در كل سوئد است)

4.      حزب پارلماني كوچك (حزب مزبور در سوئد از انتخابات 1991 به اينسو)

5.      حزب در حاكميت دمكراتيك پارلماني (مثل شراكت حزب فوق در تركيب ائتلاف احزاب دست راستي در دو دور اخير يا حكومتهاي دمكرات مسيحي آلمان به اشكال گوناگون)

6.      حزب در حاكميت با راههاي مسدود شده براي تعويض از طريق انتخابات (مثل احزاب حكومتي محافظه¬كار در رژيمهاي كودتايي آمريكاي لاتين در دوران جنگ سرد)

بجاي شكار اشباح دمكرات مسيحي بايستي همت به خرج داده با چيدن تمهيدات لازم نشان داد كه اين جريان اگر هست در كداميك از مراحل كمي رشد خود است. اين يك متد است. متد ديگري هم اين است كه هنوز تعريف "دمكرات مسيحيت" نداده و هنوز مصاديق تعريف را نكرده، هوار برداشت كه ايها الناس!، حكومت انكيزيسيون قرون وسطايي در راه است!

اين آن كار نادرستي است كه از آقاي مددي شاهدش بوديدم و اخيرا هم فرد ديگري تالي ايشان شده و به همان شيوه با ايك اثر (هنوز ناتمام) پنجاه صفحه¬اي دل و جان از برخي سيايتهاي فارسي ربود!

در انتها وظیفه خود می دانم که از این مقاله شما (تبعات نظام سلطه؟) کمال تشکر و امتنان را داشته باشم.

مايلم كه اين موضوعات بيشتر شكافته شوند و من مجموعه اين بحثها را براي جلوگيري از سكته در بحث جاري فعلا در بخش كامنتهاي سايت ايران گلوبال قرار مي¬دهم. علاوه بر سايت ايران گلوبال كپي اين يادداشتها را در فيس بوك هم مي¬گذارم، اما بعداز اصلاح اشكالات املايي و انشايي آنها را جداگانه بصورت يك مجموعه منتشر خواهم كرد.

 

شماره 11

تبریزلی سیامک

  آقای اردبیلی عزیز؛ با سلام و احترام و تشکر از اینکه جواب دادید. چند نکته به ذهنم رسید که بی فایده ندیدم آنها را مطرح کنم:1- توضیح راجع به آقای مددی باعث خوشحالی و غرور من شد. مسلماً از روشنفکران حرکت ملی آذربایجان انتظاری جز این نمی رود.   

2- من سعی خواهم کرد تا این تله شما را بیشتر وارسی کنم. بنابراین:

الف- فکر کنم که شواهد به قدر کافی موجودند و شخصاً در جمعی که همین شعار داده شده است، حضور داشته ام. ولی دیگر نیازی نیست که بگویم مثلاً علی یا ولی آن شعار را دادند. فیلمها و ویدوئوهایی هم به عنوان شاهد در همین اینترنت موجودند. یکی مربوط به تجمعی پس از یکی از بازیهای شهرداری میشود که گوناز هم آن را پخش کرد. اما من خودم آنجا نبودم. به علاوه وبلاگهایی وجود دارند که مطالب راسیستی توهین آمیز می نویسند و پیدا کردنشان زیاد سخت نیست.

ب- ماهیت آن شعار، راسیستی است و هیچ شکی در آن وجود ندارد. آن صفتی که به فارس نسبت داده میشود، هیچ جور قابل توجیه نیست. از این شعارها باز هم هست که در آن مقاله ای که به قول شما از برخی سایتهای فارسی زبان دلبری کرده، تعدادی لیست شده اند. تازه باز هم هست که الان جایش نیست راجع به آنها صحبت کنم.

ج- به دلایلی که آخر کامنت آمده، قضاوت قطعی نمیکنم. اما به نظر من میشود گفت که در آن طبقه بندی شما، جایگاه این افراد شماره 2 یعنی "انجمنها یا ارگانهای رسانه ای" باشد. رسانه در حد سایت و وبلاگ که البته در مقابل رسانه های اصلی حرکت (رادیو و تلویزیون گوناز و سایتهای اصلی) چندان وزنه ای نیستند. سایتهای اصلی و مرجع را این طور می نویسم: تریبون، اؤیرنجی، گوناز، آزاد تریبون، آذربایجان، آچیق سؤز و شاید چند سایت دیگر مثل گوناز پورت و تبریز سسی. در این بین من معتقدم که در برخی رسانه های اصلی ما مطلقاً مطلب راسیستی وجود ندارد. مثل آذربایجان، تریبون، اؤیرنجی، آچیق سؤز. در برخی (خصوصاً در مسائل مربوط به گروه های کرد) بعضی نگرشها و مطالب راسیستی هم به چشم میخورد (خصوصاً در برخی موارد که مقاله نقل قول از یک وبلاگ است). مثلاً بعضی مقالات گوناز و تبریز سسی. لیکن میشود نسبت به آنها اغماض به خرج داد و روند کلی (مثلاً در مورد اصلی ترین رسانه ما یعنی گوناز) کم رنگ شدن تدریجی مطالب انحرافی و راسیستی و تمایل به سمت خردگرایی و در کل پخته تر شدن است. به نظر من این مطلب با نگاه و مقایسه عملکرد پنج ساله این رسانه بیشتر ملموس است.

د- من می توانم از همان مقاله دلبری کننده، تعریف پان تورکیسم و تاریخچه آن را بیاورم یا از مقالات متعدد دیگر. لیکن نیازی به این کار نمی بینم. بحث من چیز دیگری است. هر چند که ممکن است به نظر خروج از موضوع اصلی به نظر برسد، اما بگذارید مطلبی را نقل کنم.

حدود سه – چهار ماه پیش، بحثی در همین سایت درگرفت که ماحصل آن به صورت کامنتهای برگزیده کاربران تحت عنوان "بحثی راجع به بوزقورت" انتشار یافت. بحث این طور شروع شد که یکی از کاربران که خصومتی هم با حرکت دارد، قسمتی از مرامنامه بوزقورتهای ترکیه را اینجا آورد و خواست که نوعی مقایسه بین آن حزب و حرکت ملی ما و اشاره بوزقورت برخی دوستان ملتچی انجام دهد. به هر حال من در مقام دفاع از حرکت، اشاره کردم که در مرامنامه هیچ یک از احزاب ما که در اینترنت هم موجودند، چنین بندی که دلالت بر تقدس و برتری ترک و نژاد و خون ترک بکند، وجود ندارد و لذا صرفاً با مقایسه یک اشاره دست، نمی توان به آن نتیجه گیری رسید. البته مسلماً استدلالات من سطح و ظرافت منطق شما را نداشت، اما می بینید که من نیز با شیوه استدلالی شما بیگانه نیستم و به جای خود آن را بکار بسته ام. لیکن دو نکته در همان زمان به نظرم آمد:

اولاً بسیاری از فعالین ملی ما اشاره میکنند که تشکلهای ما هنوز بدان شکل که باید و شاید سازمان یافته و قدرتمند نیستند و ما هنوز در شروع این مرحله هستیم. نمی دانم این جمله شما تا چه اندازه با این گفته ها قرابت و نزدیکی دارد: "براي اطمينان خاطر شما بگويم كه درسي كه من از جنبش سونامي¬وار ماه مه 2006 گرفتم احتياج بيشتر و مبرمتر ما به عقلانيت، تفكر استراتژيك و دولتمدارانه (در مقابل تفكر كوتاه نگرانه اوپوزيسيوني) هستيم" . بسیار خوب!. اگر ما هنوز در مرحله سازمان دهی هستیم و هنوز تشکلهای ما قوام یافته نیستند، چگونه وضعیتمان را با وضعیت دموکرات مسیحیهای سوئد مقایسه بکنیم؟. ما معتقدیم که حرکت ملی ما پتانسیل عظیمی در حرکت در مسیر دموکراسی و لاجرم تشکیل احزاب دموکراتیک دارد. دقیقاً به همین خاطر است که فعالین ملی در بیاننامه آمستردام حرکت را دموکراتیک و مدرن معرفی کرده اند. حال اگر یک نفر پیدا شد و پرسید: "شما که هنوز احزاب قدرتمند و توده ای دموکراتیک ندارید، چطور احتمال تشکیل احزاب راسیستی قدرتمند را در آینده رد میکنید؟"، جواب ما چه خواهد بود؟. یا مثلا پرسید: "شما که می گویید در انجمنها و گروه های ما هنوز یارگیری کاملی صورت نگرفته و در بسیاری موارد دموکراتهای ملی در کنار ناسیونالیستهای افراطی همکاری می کنند، چه تضمینی وجود دارد که روزی این ناسیونالیستهای افراطی همدیگر را پیدا نکنند و دور هم جمع نشوند؟".

ثانیا" در حین همان بحث مذکور، من متوجه شدم وجود همین افراد با شعارها و عکس العملهای نامعقول، بسیار بیش از آنچه ما فکر می کنیم به وجهه حرکت ضربه می زند. لذا مقابله جدیتری با آن لازم به نظر می رسد. من ناچارم باز هم اینجا از موضوع منحرف شوم و یک مثال بزنم. مثال من آقای کیومرث نویدی است که شاید این کار بی اجازه من موجب دلخوری ایشان هم بشود (لذا پیشاپیش از ایشان عذرخواهی میکنم). نمی دانم تا چه حد نسبت به ایشان شناخت دارید. لذا مجبورم تا حدی ایشان را بنا به درکی که بدست آورده ام (و این درک تنها از راه دور و از طریق خواندن مقالات و مطالب ایشان حاصل شده) معرفی بکنم:

آقای نویدی از مدیران سایت ایران گلوبال و مسؤول کنترل کامنتهاست. لذا حتماً این کامنت را می خوانند و همین کار من را سخت تر میکند. اما خوبیش این است که اگر اشتباهی در معرفی ایشان دارم، می توانند مداخله کنند. آقای نویدی ملیت کرد دارند و سابقاً مارکسیست و راه کارگری بوده اند. امروزه گویا سوسیال دموکرات هستند. جای مهمش اینجاست که آن اندازه که از ایشان شناخت حاصل کرده ام، از مؤمنین به احقاق حقوق ملی ملیتهای تحت ستم هستند. با گروه های ناسونالیست افراطی کرد زاویه دارند و معتقد به حفظ داوطلبانه تمامیت ارضی ایران و همزیستی مسالمت آمیز ملیتها در چهارچوب یک ایران فدرال هستند. لیکن اجبار زورمدارانه این هم زیستی را به بهانه تمامیت ارضی بر نمی تابند و اصطلاحی هم با عنوان "تمامیت مرضی" برایش ابداع کرده اند. شاعر و فیلسوف مآب هم تشریف دارند که نه من تا به حال از شعر و فلسفه شان چیزی سر در آورده ام و نه ربطی به بحث دارد. در کل این جور بگویم که اگر ترک به دنیا آمده بودند، شاید الان عضو جنبش فدرال دموکرات آذربایجان بودند. مقاله هایشان هم در بخش "نویسندگان سایت" موجود است.

به هر حال همین آقای نویدی با این سابقه ای که برشمردم بسیار بااحتیاط با مقوله حرکت ملی آذربایجان برخورد می کنند. حتی می توانم بگویم که برخوردشان تا اندازه ای بدبینانه است. یک دلیلش شاید کرد بودنشان و رسوبات فکری مسائل کردها در ترکیه باشد که گاهی ناخودآگاه موجب پیش داوری میشود. این جایش را مطمئن نیستم ولی مطمئنم که یک دلیلش برخی کامنتهایی است برخی دوستان آذربایجانی در این سایت و در بخش "صفحه شما" می گذاشتند و هنوز هم گاهی می گذارند. البته الان وضعیت خیلی بهتر شده. اما یک زمانی اوضاع جوری بود که دست و دل من ترک به لرزه می افتاد چه برسد به آقای نویدی کرد!. یک بار ایشان به درجه ای بدبینیشان عود کرد که به من گفتند در زندان دیو را باز نکنید و یا یک چنین تعبیری.

من منظورم از این حرفها، تعریف قصه حسین کرد شبستری نبود. همچنین کوچکترین اعتقادی به تعبیر آقای نویدی نداشته و ندارم و گرنه خودم را سمپات حرکت نمی دانستم. اما چه کنیم که آقای نویدی به آن اشباح معتقد هستند و رصدشان میکنند. باور کنید که من خودم 10 مرتبه این موضوع را متذکر شدم که حضور تعدادی آدم منفرد تندرو را نمیشود به حساب کل حرکت گذاشت و هیچ حزب و تشکلی در حرکت وجود ندارد که این چیزها را داخل مرامنامه و نظامنامه خودش کرده باشد. گفتم که هیچ حرکت بزرگ توده ای در جهان وجود ندارد که عاری از ایراد و کاستی باشد. ولی چه کنیم که آقای نویدی قانع نشد که نشد!. چرا؟. چون مجبور بود هر روز چند تایی کامنت ناجور پاک بکند.

حتماً تا به حال متوجه شده اید که من آقای نویدی را به عنوان مثالی از جریان روشنفکری سایر ملتهای تحت ستم مضاعف که معتقد به آن اشباح هستند برگزیده ام. آقای نویدی کرد است و ترک آذربایجانی نیست، اما دلیلی ندارد که تظاهر به نگران بودن از آن اشباح بکنند. چون ایشان نیز قاطعانه معتقد به همکاری ملیتها هستند هرچند که احتمالاً قالبهای ذهنی همکاری برای ایشان متفاوت از قالبهای من باشد. تازه اگر به آن مورد اول و عدم قوام و انسجام تشکلهای ملی برگردیم، نگرانی امثال آقای نویدی شاید بیشتر قابل درک به نظر برسد. نمونه های رصد کننده آذربایجانی را هم که خودتان ذکر کردید. به هر حال من برآورد و درجه بندی قطعی نمیتوانم ارائه بدهم اما لزوم دقت و حساسیت بیشتر بر این انحرافات راسیستی را به شدت احساس می کنم. خلاصه اش این میشود که این تله شما را برای جامعه ای مثل جامعه آذربایجان فاقد کارایی لازم میبینم. چون ما نمی توانیم شناخت کاملی از آن مقدمات داشته باشیم. چون ما هنوز در مرحله مبارزه بسر میبریم. چه کسی است که شناخت کاملی از تمام گروههای ملتچی داشته باشد؟. آیا ممکن نیست گروههایی به صورت زیرزمینی و با گرایشات شدیداً انحرافی در حال شکل گیری باشند؟. شما معتقدید این کار اسمش جن گیری است. من اما معتقدم که باید روشنگریهای لازم انجام شود تا با رشد و بلوغ شعور سیاسی جلوی تشکیل چنین گروههایی گرفته شود. چون حرکت ما حرکتی ملی است و جنبشهای ملی شاید مستعدترین جنبشها برای لغزش به سمت ناسیونالیسم کور باشند. من از این شعارها نگران هستم و معتقدم که حتی یکی هم اضافی است. شما می گویید برآوردت را از دامنه نفوذ آنها ارائه بده. بسیار خوب! فرض کنیم که هنوز قدرت ناچیزی دارند (و این فرض خوشبختانه عقلانی است) اما قدرت میتواند افزایش پیدا کند و این چیزی است که من را نگران میکند.

ضمناً این را هم بگویم که اگر ما معتقد به رعایت ملاحظات نبوده، از نقد بیرحمانه (به قول آقای ائلیار) ابایی نداشته باشیم، پس نباید از پیدا شدن سر و کله مقالاتمان در سایت "بای بک" هم بترسیم. این دیگر پارادوکس ایجاد میکند. دلیلی ندارد که هر مقاله ای که سایت بای بک درج میکند به ضرر حرکت و به نفع پان ایرانیستها باشد یا با چنین نیتی نوشته شده باشد. من همان تقسیم بندی آقای بابک آذری را بیشتر می پسندم. ایشان معتقدند نقدها باید در محدوده ای باشند که ایجاد دلسردی نکنند.

از این صحبتها که بگذریم، اکنون فرصت ذیقیمتی برای صحبت با شما پیش آمده. یک موضوعی وجود دارد و آن هم این است که چرا احزاب و رسانه های ما روی مسائل کارگری تمرکز بیشتری نمی کنند؟. به نظرم جای این مباحث در رسانه های ما خالی است. من فکر میکنم که فرصت بسیار خوبی است که گوناز به تعلیم و آموزش کارگران آذربایجان در جهت تشکیل سندیکاها، اعتصابات کارگری و غیره بپردازد. بحمدالله متخصص هم که کم ندارید!. فکر کنم همین آقای سلطانزاده یا آزادگر بتوانند یک روز تمام یک نفس راجع به این چیزها صحبت کنند و آموزش بدهند و خسته هم نشوند. آیا این مسائل با مسؤولین گوناز مطرح شده؟. اگر نشده دلیلش چیست؟. اینها ربطی به ایدوئولوژیک بودن یا نبودن حرکت ما ندارد. کارگران ما به عنوان طبقه ای از ملت، تحت ستم قرار دارند و سندیکاها نیز در هر اقتصاد لیبرالی رسمیت دارند. آموزش این چیزها مهمتر است یا آموزش رسامی؟. اگر صلاح می بینید این چیزها را انتقال بدهید لطفاً.

باز هم تشکر می کنم و ببخشید که طولانی شد.

شماره 12

آ.ائلیار          

با خرد خود بیندیشیم

پاسخ به پیام « اومانیست» گرامی

1- «چه چیزی علمی است و چه چیزی علمی نیست»؟

لطفاً به مقولات «علم منطق» مراجعه کنید و مبحث « منطق ناقص» را مطالعه فرمایید. امیدوارم بعد بتوانید تشخیص بدهید منطق درست یا علمی چیست.

2- «ممکن است بفرمایید تعریف شما از "استعمار داخلی" چیست؟»

نظریهء"استعمار داخلی" یکی از تئوریهای مطرح شده در اقتصاد سیاسی در رابطه با جنبشهای رفع ستم ملی در کنار نظریه هایی همچون« مركزو پيرامون»، « گزينش عقلاني»، و « توسعه ناموزون و نابرابر» میباشد.

توجه کنید اینها و مانند هایشان همه «نظریه» هستند و نه « قانون علمی» . این تئوری ها میکوشند پیدایش ، وجود، واکنش، اهداف و آیندهء « جنبشهای اجتماعی و ملی» را توضیح بدهند.

هر کدام از آنها از« یک زاویه» واقعیت موجود « یعنی جنبش» را توضیح میدهند. و ادعا دارند « تمام زوایا همین هستند که مطرح میکنند».

عملاً «وجود» نظریه های دیگر ناقض این «ادعا»ست.

تمام این تئوریها به «تنهایی» «ناقص» اند. چرا که هیچ کدام از آنها « کل واقعیت» و « خود ویژگی »های آنرا نمیشناسانند. حکم درست نسبی، بازتاب تمام جوانب « واقعیت موجود» میتواند باشد.

پس نظر اینجانب در مورد "استعمار داخلی"، اینست که این نظریه کپی برداری از « استعمار» کلاسیک است و قادر به توضیح درست «جنبش ملی -دموکراتیک خود ویژهء ما» نیست.

«تئوری گرایی» یک نوع ذهنیگرایی ست که دید مستقل انسان را کور میکند. قرار نیست از چالهء «تئورهای گذشته» در نیامده به ته چاه «تئوریگرایی» های جدید بیفتیم. اجازه بدهید با خرد خود بیندیشیم.

سلامت باشید

                

شماره 13

  علي رضا اردبيلي        

  از ميان توصيف من از حال روز آدم تحت سلطه كه به "همانندسازي با ستمگر" متوسل ميشود:"اين همدردي ذبونانه به قربانيان آرامش و اطمينان مي¬بخشد. همدردي با ظالم، آنان را از رنج احساس ضعف در برابر ظلم غالب ميرهاند. تسليم شدن به ظلم و انكار متظاهرانه¬ي ظلم، بيش¬از آنكه يك كنش تهاجمي عليه همزنجيران باشد، واكنشي دفاعي در برابر شدت و حدت ظلم است." (ستم ملي و ستم جنسي در ايران، يك بررسي مقايسه¬اي، تريبون 6، زمستان 2001، ص ص 189-202)     

در سطور زير مطالب داخيل گيومه از ائليار عزيز است، بجز يك مورد كه آنهم مشخص شده است.من بعداز نقل عبارت يا جمله اي از آقاي ائليار، نظر خود را توضيح داده ام.

"خواستم تنها توضیح مختصری در مورد تز «استعمار و مستعمره و استقلال» بدهم..."

من وقتي با شما طرفم خودم را در كنار يك آم دقيق حس مي¬كن و انتظاراتم را هم به همين حد بالا مي¬برم. "اشي هئچ داخلي وار؟!..." من كجا وارد مسئله "استعمار..." شده¬ام. من اول فكر كردم مرا با مؤلف مقاله دوست ديگري (آقاي آزادگر) اشتباه كرده¬ايد، ولي وقتي فهميدم قصدتان حساب كشي بخاطر چيزي است كه من نخوانده¬ام، تعجبم بيشتر شد حال بازهم در كامنت دومتان هم صحبت از "حنا" را بازكرده¬ايد!

"..«حکم» اینکه چه «ایده و رفتار و عملی» دریک فرد یا گروهی «دقیقاً»، تأکید میکنم «دقیقاً» نشأت گرفته از«تأثیرات منفی درونی شده از سوی حکومت» میباشد به سختی «شکافتن اتم با دست خالی» ست. چرا که ..."

ما هنوز در حيطه علوم انساني هستيم و از ابزار شناخت دقيق موجود در علوم دقيقه محروميم و مجاز به صدور حكمهاي دقيق هم نيستيم. اين محدوديت تنها متوجه يك طرف نيست. ديدن اينكه تنها زندانيان "توبه" مي¬كنند و تنها "زنان زن ستيز" داريم و مشابه اين پديده¬ها را (لااقل بصورت پديده و نه استثانائاتي كه مؤيد قواعد عمومي اند) چرا "شكافتن اتم با دست خالي" باشد؟ بنظر شما از ديدن اينكه آقاي رحيم شهرياري در مقابل دوربين تلويزيون بي بي سي فرزند دلبند خود را به نواختن سرود "مرز پرگهر" مجبور مي¬كند، چه توجيهي از نظر شما دارد؟ چرا هنديان ميخواستند شبيه انگليسيان باشند و نه برعكس؟

توجه كنيد كه من نگفتم اين تنها عكس¬العمل آدمهاست و اين تنها توضيح دهنده حال و روز انسان اسير سلطه است. عرض من اين بود و هست كه در كنار بروز حس مبارزه و مقاومت ستودني در قبال ستم و سلطه كه در هر شعر مبارزاتي و هر رمان مربوط به جنبشهاي مقاومت در برابر اشغالگران نازي خوانده¬ايم و در هر فيلم هاليووي ديده¬ايم، ميتواند به احساس و عكس¬العمل ديگري هم منجر شود كه نه در شعر مقاومت و مبارزه منعكس مي-شود نه ميشود از آن فيلم پرفروش هاليوودي ساخت. در نتيجه وقتي كه فرزند رحيم شهرياري در پيانوي استوديوي بي بي سي "مرز پرگهر" مي¬نوازد، برخي "شوكه" مي¬شوند. هدف من اشاره به اين بخش در حاشيه مانده و ناخوشايند از مجموعه رفتارهاي متفاوت انساني است كه گاه بروز مي¬كند و گاه هم گل مي¬كند. حكم هم صادر نكردم كه كي و كجا و در مورد چگونه آدمهايي و در چه شرايط خاصي. اين موضوع نه كشف امروز من است و نه اساسا كشف من است. من دهسال پيش در مقاله¬اي كه به بررسي جنبش زنان و جنبش ملي آذربايجان اختصاص داده بودم اين رفتار را (در كنارهاي رفتارهاي متنوع ديگر با عناويني خاص هركدام و نه، تنها رفتار ممكن، نعوذبالله!) "همانندسازي با ستمگر" ناميده و در اينباره از جمله نوشته¬ام:

"اين همدردي ذبونانه به قربانيان آرامش و اطمينان مي¬بخشد. همدردي با ظالم، آنان را از رنج احساس ضعف در برابر ظلم غالب ميرهاند. تسليم شدن به ظلم و انكار متظاهرانه¬ي ظلم، بيش¬از آنكه يك كنش تهاجمي عليه همزنجيران باشد، واكنشي دفاعي در برابر شدت و حدت ظلم است." (ستم ملي و ستم جنسي در ايران، يك بررسي مقايسه¬اي، تريبون 6، زمستان 2001، ص ص 189-202)

 

 

"...«تأثیرات منفی درونی شده از سوی حکومت» براحتی آب خوردن میتواند «چماقی برای کوبیدن دیگری» باشد. چون آن ایده را بهر «واکنشی» میتوان چسباند، و در پراتیک به آسانی به صورت یک « اتهام» در میاید. این نظر چه فرقی با اتهام استالینی ِ«خصلت بورژوایی دادن به فرد و نوکر بورژوازی نامیدن آن شخص» دارد؟ "

ايراد شما ميتواند درست باشد به شرطي كه مي¬گفتم اين تنها واكنش ممكن است. اما من در حالي كه مليونها جان به لب آمده و به ميدان آمده در قبال راسيسم حاكم مي¬بينم، آيا ميتوانم ادعا كنم كه تسليم ظلم شدن و "همانندسازي با ظالم" تنها شق واكنشي ستم ديدگان است؟

"..در نوشته شما تفاوتها و تشابهات، هردو هستند. تا اینجا مشکلی نیست. ولی اگر قصد شما نتیجه گیری همان تز آقای آذری باشد ..."

درباره اين يكي بحث "حنا" هم به جواب من در اول اين ياداشت رجوع كنيد. "اشي هئچ داخلي وار؟!..."....

4- "شیوه استدلال منطق تمثیلی" از آنجا ییکه خیلی ساده و طبق عادت است، و ظاهر و قسمتی از واقعیت را مینمایاند « بسیار فریبنده و لاجرم خطرناک» است. چرا که از نشان دادن درست «کلیت یک چیز با جزئیاتش» عاجز است و نیازی به تفکر پیچیده ندارد. آنچه برای من یا ما مهم است مثال لیوانها نشان میدهد: ... همان کاریکه آقای بابک آذری انجام داده اند. یعنی به آن راحتی نمیتوان آذربایجان جنوبی را مستعمره نامید."

كاش شما وقت نوشتن دو كامنت مجزا را داشتيد و بنام رعايت دقت هم كه شده، ميتوانستيد كه در طي مسيرتان konsekvent بمانيد. باور كنيد كه در همسايگي مقاله بنده با مقاله آقاي آذري تصادف محض است و حداقل من نه قصدي در اينكار داشته¬ام و نه دخالتي. من نمي¬دانم اگر مقاله من همسايه مقاله آقاي ناصر كرمي معروف شده بود، تكليف من چه مي¬شد؟ براي اينكه شما را راحت و خود را از سايه اين بحث ناخواسته خلاص كنم، بگويم كه "مستعمره" ناميدن آذربايجان جنوبي درست نيست و بهتر است هرچيزي را بنام خود ناميد. اگر ما دچار اين اشتباه بشويم، جواب كسي را كه در انتخاب ترم مناسب براي ناميدن كشورهاي تحت سلطله اروپا در آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين دچار مشكل خواهند شد، چه ميتوانيم داد؟ ميدانيد كه در دنياي تعريف شونده و تعريف شده ما، اسامي بسياري براي پديده¬ها مرسوم شده تا كار علمي و نظري از دقت و سهولت بيشتري برخوردار شود. ما با "توتاليتر"، "فاشيست" يا "استمعارگر" ناميدن رژيم كنوني تهران، نه شدت ضربه¬مان به آن را افزايش داده¬ايم و نه كمكي به پيشرفت امر زنان، ملل تحت ستم، سكولاريسم يا ترويج فكر دمكراسي پارلمانتاريستي ليبرال كرده¬ايم. بكار بردن دلبخواهانه ترمينها، هم عدم دقت ما را نشان خواهد داد و در دنياي اطلاعاتي كنوني كيفيت كارهاي نظري ما را تنزل خواهد داد.

طبعا حتي عناصري از سوسيالسيم، بلشويسم (ايدئولوژي نظام برده¬داري صنعتي و كشتار بي مهابا در مقياس وسيع)، ليبرالسيم اقتصادي و مكاتب ديگر در رژيم جمهوري اسلامي ايران يافت مي¬شود. اما اگر نخواهيم به شلختگي در كاربرد مفاهيم و ترمينولوژي متعارف شناخته شده متهم شويم، بايستي از تسليم شدن به وسوسه كاربرد دلبخواهي اصطلاحات حذر كنيم. شباهت در عناصر چيزي است و انطباق چيز ديگري. (اينهم از سهم من از توضيح واضحات)

"در مورد مارکس و مقوله «پرولتر» و یا کل دیدگاههای ایشان متأسفانه باید پاسخ « مثبت» بدهم. علی رغم اینکه او میکوشید خیلی علمی بیندیشد سخت دچار ذهنگرایی بود. آنچه کمر میلیونها آزادیخواه و توده های ستمدیده را ..."

ماركس هر كاره كه بود در ساختن مفاهيم جديد و توضيح دنياي جديد سرمايه¬داي براي شرح و معرفي پديده¬هاي زمان خود، ذهني بشدت خلاق و (طبق نظر ماركس شناسان دست راستي امروز) زباني فاخر و مملو از مفاهيم خود ساخته و وام گرفته از دنياي غير سياسي و غيرمدرن داشت. من هم، قصدم، زدن به صحراي "توده¬هاي ستمديده" نبود. براي توضيح دنياي نو شونده بايستي ذهني خلاق و ذوقي سمانتيك براي ترمين سازي و ابداع "مدلهاي توضيحي" داشت. مسلما برخي از اين ساخت و سازها يا كيفيت خوبي نخواهد داشت يا به هر دليلي نخواهد گرفت. اما مجموعه كارهاي نسل ما بايستي بتواند زبان و ترمينولوژي مطلوب خود را خود توليد كند. ما با زبان محمد امين رسولزاده و سيد جعفر پيشه¬وري قادر به تشريح موفق دنياي امروز نخواهيم شد. زندگي ما در محيط طبيعي كاربرد زبان و فرهنگهاي غربي بشرط داشتن نگاهي كنجكاوانه به اين محيط و نيز جنبش خواهر (جنبش فمنيستي مدرن) دو امكان غيرقابل اغماض براي كسب محصولات آماده و الهام گرفتن در اين زمينه است. دنياي رتوريك پيشرفته غربي پيرامون ما نيز سرچشمه ديگري براي يادگيري، تجربه¬اندوزي و انتقال اندوخته¬هاي اين پروسه به جنبش ملي است. ما در دنياي "همه يا هيچ" نبايد اسير باشيم. هم شباهت ليوانها، هم توانايي ترمين سازي ماركس و هم مشابهت¬هاي موجود در عكس العمل آدم زير سلطه تا جايي كه واقعي¬اند براي درك و توضيح جهان ما مهم¬اند و همانطور كه مصرف آب زياد (اين مايه حيات) مرگ¬آور است، عدم رعايت مرزها در اين موارد (مثل هر مورد ديگر) نه مجاز است و نه بصلاح.

"6- در پیرامون وجود جریانها و دیدگاهای متفاوت و متضاد در جنبش نه به ریشه کنی مخالف بل به رسمیت شناختن موجودیت تمامی آنها و نقد و گفتمان و حتی در صورت امکان به همکاری باور دارم."

"بيانيه 21 آذر 2009 آمستردام " نيز اين بينش پلوراليستي را مورد تأكيد قرار داده است.

"11- اشاره شما به آقای سیروس مددی بود. من رفتار دوستان فعال با ایشان را در این حد میدانم که این «رفتار» قادر به ایجاد ارتباط مثبت به حال جنبش با او نیست... نقد دیدگاههای مختلف باید با استناد به منابع آنها صورت بگیرد که تولید سوتفاهم نکند."

جنبش ملي آذربايجان با كسي سر لجاجت ندارد. ادعانامه شفاهت زده آقاي مددي كه دو سال پيش بيرون دادند و زيب و زينت دكان هر آنتي تورك و هر راسيستي شد، به هيچ منبعي استناد نداشت و اساسا حتي يك نقل قول هم نداشت!

سيزده ساغ اولون و بو كامنتلره ديقت ائدن دوستلاريميزدا

شماره 14

اومانیست    

  دوست عزیز جناب آ.ائلیار ،خیلی ممنون از توضیحاتتان. البته شما دیسکورس "استعمار داخلی" را تعریف نکردید؛ فقط از قرابت این گفتمان با تئوریها و حوزه های دیگر حرف زدید! در ضمن برداشت شما از "تئوری" نیز نادرست است. شما خودتان را مافوق تئوری فرض میکنید و دیگران را اسیر تئوری و تئوری بافی! دوست عزیز؛ همه نوشته ها در این سایت و تمام مباحث علوم اجتماعی و انسانی (علم جامعه شناسی, علم اقتصاد، علوم سیاسی و غیره) تئوریک و نظریه پردازانه هستند. حالا فلسفه (و علم منطق) که جای خود دارند—فلسفه ذهنی ترین و انتزاعی ترین حوزه هاست. این نگرش ایدئولوژیک شماست که شما را وا میدارد تا نظرات خودتان را "علمی" و "خردگرایانه" و افکار دیگران را "تئوری بافانه" و "غیرعلمی" حساب کنید! همه فرضیه ها و افکار نوعی تئوریزه سازی و نظریه پردازی هستند. "نقد بی امان" باید فرضیه های سودمند را از افکار نامفید پالایش کند!

                

شماره 15

آ.ائلیار        

    عزیز علي رضا اردبيلي ،

1- « "اشي هئچ داخلي وار؟!..." چه ربطی به موضوع و مطلب دارد؟

- با پوزش باید بگویم اسم آقای آزادگر نویسنده مقالهء « چهره استعمارگر وچهره استعمار زده» در پیامهای من از قلم افتاده است که اینجا در کنار اسم آقای بابک آذری افزوده میشود. وازاصلاح شما ممنونم.

دیدگاه آقای آزادگر در این مقاله به«چهره استعمار زده: استعمارزده کم کم آنچه که استعمارگردر حق او میگوید می پذیرد. »

و نظر آقای بابک آذری در مقاله « مانقورت های آذربایجان:شستشوی مغزی آذربایجانیها» منظور توسط حاکمیت ،و اندیشه شما« بخشي از پيام خداوندگاران سلطه را دروني» کردن، و خواننده را رجوع دادن به مقاله آقای آزادگر ، آیا به موضوع و مطلب شما و نوشته من «اشکال تز استعمار- مستعمره» مربوط نمیشود؟

همانطور که نوشته بودم نمیخواستم به جزئیات متن به پردازم. شما درعین حال که به تفاوتها و مشابهات اشاره میکنید ولی متدتان در این مقاله همان "شیوه استدلال منطق تمثیلی" ست. امیدوارم در نوشته های دیگر چنین نباشد. به جزئیات نوشته شما آقای تبریزلی سیامک پرداخته اند.

2-اندیشه های یاد شده با «خاصیت سازگاری انسان با محیط» توضیح داده میشوند. لطفاً به این مبحث در منابع مختلف مراجعه شود.

3-«عوارض شکنجهء جسمی و روحی» آزادیخواهان بدیهیست.

4- «شیوه های تربیتی» ما در رابطه با فرزندانمان بیشتر غلط و سنتی و دئمیست.

5- برای مقاومت و مبارزه «شناخت و آگاهی و موقعیت» لازم است. برخی در گودند و برخی نه.

6-« "مستعمره" ناميدن آذربايجان جنوبي درست نيست »

- با شما موافقم.

7-بکوشید باذهنیگرایی های مارکس در منابع گوناگون آشنا شوید.

8-بينش پلوراليستي"بيانيه آمستردام " را تأیید میکنم.

9- «در موردآقای سیروس مددی»

- هیچ چیز نباید مانع همبستگی ما شود.

چوخ ساغ اولون

 

                  

 

در باره نویسنده:

علي رضا اردبيلي

آخرین مطالب علي رضا اردبيلي