مقاله آقای احمد تقوایی در سایت "ایران گلوبال" و سایتهای دیگر فارسی تحت عنوان « جایگاه نهادهای مدنی قومی در جنبش های ضد تبعیض» بار دیگر افشاگر اختلاف فاز فاحش موجود مابین طرفین بحث ملی در ایران است. آقای تقوایی در مقاله مزبور با توسل غیر ضروری به شواهدی از چهار سوی جهان مخاطبین خود در جنبش دموكراتیك حقوق ملی در ایران را به سازماندهی برمبنای خواستها و نه بر مبنای تعلق ملی فرا می­خواند. اگر هدف دیالوگ است و نه مونولوگ، نمیتوان بجای شناخت مواضع طرف مقابل، مقاله­ای حجیم نوشت كه مضمون آن منع ملل تحت ستم ایران از تشكل حول محور تعلق ملی باشد، بدون توجه به اینكه آیا همچو طرز برداشتی عمومیت دارد یا نه و حتی اصلا كسی چنین فكر یا عمل می­كند؟ آیا واقعا آذربایجانیها كه كه آغازگران بسیاری پدیده­های مدرن در ایران بوده­اند، در سازمانهایی بر پایه صرف تعلق ملی متشكل شده­اند؟ اگر بزعم آقای تقوایی چنین است، چرا ایشان پیش از شروع راهپیمایی طولانی خودشان در طی مقاله نامبرده و قبل از سرزدن به ایالات متحده و اروپا در دهه­های متفاوت، آدرس این سازمانها را به خواننده ارائه نمی­دهند؟ آیا این است شناخت روشنفكران فارس از صورت مسئله و اولویتهای بحث جاری حول مسئله ملی در ایران؟ كل مقاله ایشان پلمیك با مخاطبین فرضی از موضع امر و نهی است.
دلایل نبود فرهنگ دیالوگ در نظریه پردارازن ناسیونالیسم فارس

انتخاب این نوع برخورد در پرداختن به معضل ملی در ایران از ابداعات آقای تقوایی نیست. شیوه امر و نهی در پلمیك از سوی یك طرف درگیر، همچون یك سبك ادبی در ادبیات سیاسی
دولتی و اوپوزیسیونی به وسعت مورد استفاده قرار می­گیرد. حتی اعلامیه­ها و مقالاتی كه در اصل (یا صرفا در ظاهر امر) به بهانه دفاع از حقوق ملل غیرفارس ایران تقریر می­شوند، بدنبال یكی دو سطری كه بطور عمومی از حقوق بسیار طبیعی این ملتها (كه حتی با لفظ تحقیر آمیز «قوم» نیز از آنها یاد میشود) به كاتالوگی از دستورات امری و نهی­ی تبدیل میشود. در این دستورات چنان از احتمال گمراهی ملل تحت ستم ایران و افتادن آنها در این یا آن وادی (واقعی یا موهوم) ضلالت موعظه میشود كه گویی این ملتها هیچ استعدادی جز فریفته شدن از سوی اجانب و راه اندازی جنگ داخلی ندارند! كلا موعظه از بالای منبر بدون عنایت به نظرات طرف متقابل و دادن پاسخ به نقطه­نظرات فرضی و مبهم آنان (بجای نظرات واقعی افراد مشخص)، زمینه برقراری هر نوع دیالوگ در موضوع را نامساعد می­كند. آدمی در حیرت می­ماند از بی استعدادی این دوستان باسواد كه حتی امروز هم نتایج لازمه را از تجربه پراز فجایع دو استبداد شاهانه و فقیهانه، كسب نكرده­اند. البته این بیماری علتی ژنتیكی هم دارد. ناسیونالیسم فارس در ایران مسیر اپوزیسیون-حاكمت را طی نكرده و یكسره از طریق كودتای انگلیسی، ملك مشاع فرهنگها و ملتهای موجود در ایران را در ید اختیارات مطلقه خود گرفته است و لذا این ناسیونالیسم فاقد فرهنگ دیالوگ بوده و برای جولان، محتاج میدانی قرق شده و متكی بر انحصار رسانه­ای (برای خود) و داغ ودرفش و زندان (برای مخالفین خود) می­باشد. این شرط تا لغو پادشاهی مطلقه آریامهری مستدام و برقرار بود كه با تحولات انقلابی سال 1357 دچار تغییرات شد و علیرغم سعی بلیغ جمهوری اسلامی برای ابقای این شرائط مساعد (بحال قلم بدستان ناسیونالیسم فارس) رشد تكنولوژی ارتباطات جمعی، اعمال انحصار مطلق بر رسانه­ها را حتی برای نظام مطلقه ولایت فقیه نیز غیر ممكن ساخت. از اینرو بحث پیرامون مسئله ملی در ایران در دو دهه اخیر رشد كیفی و گستردگی بی­نظیری را پشت سر گذاشته است. اما مثل هر تحول دیگر در جوامع عقب مانده، این رشد نیز هارمونیك نبوده و شامل تمامی اجزای مسئله (و مهمتر از همه شامل طرف مقابل) نشده است. از جمله در داخل كشور، مداخله دولتی، سعی در تقویت یك جانبه نظریه­پردازان دولتی چون حمید امیر احمدی و همكارانش در دوئر مختلف دولتی داشته است. این دوائر دولتی و صاحب نظران حقوق بگیر شاغل در مراكز مزبور بجای فعالتیهای تحقیقاتی حرفه­ای به تولید و پخش نظرات خوشایند دولت مشغول بوده­اند كه بنحو مسخره­ای از تمامی تحولات و تجارب جهان و ایران روایتی ارائه می­دهند كه ایدآل بودن ساختار متمركز متكی بر نمایندگی منافع یك ملت از ملل موجود در ایران را «اثبات» می­كنند.

در خارج نیز رسانه­های فارسی از مسئولیت حرفه­ای خود غفلت ورزیده و یك طرف بحث را در كنف حمایت انحصاری خود قرار داده­اند. این حمایت یكجانبه امكان شكل گیری دیالوگ را از طرفین این بحث سلب كرده و هر طرف در حریمهای جداگانه­ای در این موضوع واحد به نشر عقاید خود پرداخته­اند. فرق مهم معامله در این بوده است كه حریم رسانه­ای مربوط به مخالفین حقوق ملل غیرفارس ایران، بشدت از سوی صاحبان این رسانه قرق شده تا به بازتولید فضای رسانه­ای مطلق آریامهری و فقاهتی در خارج بپردازد. از آنجا كه رسانه­های فارسی فعال در خارج از كشور، از انحصار در این زمینه برخوردار نیستند، لذا طرف دیگر بحث توانسته است با ایجاد رسانه­های مستقل و متنوع خود، قدم در یك پروسه پراز جستجو و جنب و جوش بپردازد. در این دو دهه گذشته روشنفكران و فعالین اجتماعی متعلق به ملل غیرفارس ایران در ارتباط ارگانیك و تنگاتنگ با نیروهای داخل كشور از سویی و از طریق آشنایی با تجربیات و بحثهای جاری در كشورهای میزبان خود از سویی دیگر، كتابخانه عظیمی از ادبیات سیاسی در انواع تحلیلی، تحقیقی و پلمیكی پدید آورده­اند. حریمهای بشدت محافظت شده رسانه­های فارسی در خارج، از این بابت تنها موفق شده­اند فضای حیاتی دیالوگ را مختل سازند و نتیجه طبیعی این امر عقب ماندگی ناسیونالیستهای فارس از روند رشد بحث ملی در ایران است. ما امروز شاهد و خواننده آثاری از طیف صاحب قلمان ناسیونالیسم فارس هستیم كه تفاوتی با آثار مشابه متعلق به دهه­های 30، 40، 50 و 60 شمسی ندارند. در این سالها صاحب قلمانی با افكار مشابه نظرات آقای تقوایی یك طرفه در حریم محافظت شده رسانه­های فارسی به تبلیغ افكار خود پرداخته­اند بدون اینكه توهین نهفته در قلم زدن در فضاهای قرق شده را بخود بگیرند یا از نبود امكان اظهار نظر در این رسانه­ها برای مخالفین خودشان، اظهار تعجب یا نارضایتی كرده باشند.

نبود فضای دیالوگ همسطح بین طرفین بحث میتواند ما را قانع كند كه وجود نقائص جدی در مقاله آقای تقوایی علت معرفتی داشته باشد، یعنی ایشان به دلیل عدم آشنایی با نظرات طرف مقابل واقعا فكر می­كنند كه تفكر موافق تشكلهای متكی بر تعلق ملی و خواست «جدایی و برابری» واقعا در میان روشنفكران و فعالین متعلق به ملل تحت ستم جایی دارد.[2]

انتخاب هدف بی اهمیت برای حمله به یك ملت یا یك جنبش فكری و سیاسی
متد آقای تقوایی در مقاله مورد اشاره­شان، حمله به مواضع و مخالفان فرضی موهوم و اجتناب از مشخص نویسی است. فوائد این متد در صورتی كه خواننده واقعا از موضوع بی­خبر باشد، میتواند در حد توهم پراكنی علیه مخالفان باشد. یعنی خواننده مقاله مورد بحث اگر از جنبش ملی آذربایجان و جنبشهای مساوات طلبانه دیگر ملتهای ایران كاملا بی­خبر باشد میتواند این برداشت را از مقاله آقای تقوایی كند كه سازمانهای فعال در چهارچوب این جنبشها نه بر اساس خواستهای سیاسی و فرهنگی مشخص، بلكه براساس اشتراك در تعلق ملی-اتنیك تشكیل شده­اند و برای تفكیك جامعه بر اساس مرزهای زبانی، دینی، مذهبی و غیره فعالیت می­كنند! اما بجای این متد، روش دیگر بسیار قدیمی هم در در سالهای اخیر مرسوم شده است كه در دنیای اینترنتی كنونی امكان اجرا و موفقیت بیشتری دارد. این متد عبارت از مورد حمله قرار دادن افراد و عقاید مشخص اما حاشیه­ای، فردی و در اصل بی اهمیت است. اگر در متد بحث با مخالفین فرضی، زرنگی بكار رفته در وانمود كردن غیر مستقیم وجود نظرات عجیب و غریب بدون اشارات مشخص است، این متد ناظر بر استخراج نظرات مناسب از سایتهای اینترنتی بدون توجه به گستردگی و اقبال عمومی از نظرات انتخاب شده است. با این شیوه میتوان هر ملتی را بخاطر وجود نظرات بغایت سطحی مورد تمسخر قرار داد یا متهم به افراطی­گری از هر نوع آن كرد. از آنجایی كه بعنوان مثال، ملت آذربایجان در ایران رقمی حدود 35 ملیون نفر را شامل میشود، لذا بدون اینكه نیازی به جعل یا كاشتن مطلبی در جایی برای مورد حمله قرار دادن جنبش ملی آذربایجان باشد، در یك حالت طبیعی میتوان هر وصله ناچسبی را به دامن این جنبش چسباند چرا كه بالاخره در میان نظرات این 35 ملیون نفر هر نوعی ازنظرات موجود است و اگر دست به قلمی از سو نیت لازم برخوردار باشد بی توجه به اینكه فلان نظر آیا مختص به یك فرد یا سكت كوچك سیاسی بی اهمیت است، میتواند پیراهن عثمان مطلوب خود را در دنیای الوان اینترنتی ما در رنگ­ها و سایزهای مورد نیاز خود بی هیچ زحمتی پیدا كند. این متد سالها و حتی قرنها از سوی محافل یهودی ستیز بر علیه آنان بكار رفته است. با این شیوه هم با استناد به نظرات لودویك فوئر باخ، فیلسوف ماتریالیست و یهودی قرن نوزدهم آلمان، یهودیت جهانی را جنبشی ضد خدا معرفی كرده­اند و هم با اشاره به وجود چهره­های مهم یهودی در میان رهبران كمونیست روسیه و اروپا، كل پیدایش كمونیسم را توطئه یهود برای نیل به مقاصد شوم پشت پرده قلمداد كرده اند. در صورت تبعیت از این متد، من می­بایستی بجای وارد شدن به بحث با آقای تقوایی، گروهها و افراد اینترنتی آشكارا فاشیست فارسی را باید مورد «نقد» قرار می­دادم. فهم بیهوده بودن این متد هر چند مشكل نیست اما برخی از سایتهای پر بیننده فارسی افرادی خبره در این فن را در حیطه حفاظت شده رسانه­ای خود در خدمت دائمی دارند.

امر به سكوت و رضا و تسلیم تقدیر شدن
سیاست امر و نهی مورد نظر من در بخش امر آن، شامل امر به سكوت و رضا ست. این امر معمولا دو توجیه متفاوت (و بنوعی متضاد) دارد: 1. وقت این مسائل دیگر گذشته است. چون اروپا متحد می­شود، جهان بسوی گلوبالیزه شدن میرود و الخ، دیگر چه جای اعتراض به آپارتاید ملی در ایران! 2. فعلا تا مرحله معینی (مثل سقوط رژیم حاكم فعلی، تشكیل مجلس مؤسسان، برقراری دموكراسی و...) سكوت كنید و تنها دغدغه­تان كمك به، به حاكمیت رسیدن ما باشد!

نهی از معاصی كبیره
سیاست امر و نهی مزبور در بعد نهی، شامل هشدار نسبت به ارتكاب معاصی كبیره­ای چون پان تركیسم، افتادن در دام اجانب، تدارك جنگ داخلی و امثالهم است. در مقاله مورد بحث آقای احمد تقوایی اقلام در نوع خود بدیعی نیز وارد مواعظ آمرانه یكی از طرفین بحث ملی در ایران شده است:

"انجمن اذربایجانی ها برای دفاع از حق اموزش به زبان مادری" (و تشكلهایی با این مدل) نسازید بجای آن "انجمن دفاع از حق اموزش به زبان مادری" درست كنید! ایشان در ادامه با آوردن مثال از عراق، بطور ضمنی هشدارهای خود را به موراد دیگری نیز تسری داده­اند:
برای تقسیم محلات شهرها بر پایه دین و مذهب و ملیت و قوم و نژاد از یکدیگر نكوشید! آقای تقوایی كوشش برای تقسیم آپارتایدیستی حوزه­های مختلف جامعه مدنی بر اساس تعلق نژادی، ملی و... را نیز با آوردن مثالهایی از ایالات متحده دهه­های 1950 و 1960، مذمت كرده­اند:
جدائی مدارس ابتدائی
جدائی در وسائل نقلیه عمومی،
تبعیض در دبیرستانها
جدائی در رستورانها
جدائی در کتابخانه ها، پارک ها و غیره.

اگر آقای تقوایی را به بیهوده نویسی متهم نكنیم، درك این نكته دشوار نخواهد بود كه ایشان این مثال آوردنها و هشدارها را در برابر مخاطبینی مطرح می­كند كه بر اساس فرض و درك ایشان، با آنها مخالف­اند. جالب است كه ایشان بجای آوردن حجت از آسمانها و زمینهای دوردست، زحمت اشاره به مخالفین و بیرون آوردن این مخالفین از پرده ابهام را بخود نمی­دهد.

بدینسان آقای تقوایی نیز به نوبه خود لیست بایدها نبایدها در قبال جنبشهای ملی ملل مختلف را تكمیل می­كنند. ایشان سرزدن به صحرای محشر اروپای دهه 1930 را هم فراموش نمی­كنند و برداشت ابداعی و منحصر بفردی از اهداف نازیسم اروپایی ارائه می­دهند:

«
فاشیسم در همه جا سیاست جدائی و "برابری" را به شکل وحشیانه ائی به اجرا گذارد. فرایند امیزش تدریجی اقوام، نژادها در اروپا با رشد فاشیسم جای خود را به شعار جدائی کامل نژادها و فرهنگ ها و ادیان داد. ایجاد احزاب نژادی – قومی ، سیاست تکه پاره کردن جامعه مدنی بر پایه قومیت و نژاد و فرهنگ و کشیدن حصار میان انان در بسیاری از کشورهای اروپائی به اجرا نهاده شد

از آنجایی كه آقای احمد تقوایی در مقاله­شان تعریف و توضیحی از سیاست «جدایی و برابری» نداده­اند، من اجبارا شناخت خود از مسئله را توضیح می­دهم تا اگر آقای تقوایی نظر متفاوتی داشتند، خودشان بیان كنند. ظاهرا منظور از سیاست «جدایی و برابری» نقطه نظراتی شبیه خواستهای سپاراتیستهای سیاه و سفید ایالات متحده آمریكاست. برخی از نمایندگان فكری و رهبران سیاسی سازمانهایی ناسیونالیست سیاهان مثل
Nation of Islam و سازمانهای نژادپرست آریایی چون فرقه­های متعدد كوكلوس كلان در عدم امكان همزیستی سیاهان و سفیدها نظرات مشابهی دارند و راه حال مسئله را جدایی كامل و تشكیل دولتهای مستقل در چارچوب ایالات متحده آمریكای فعلی می­دانند. این نظر البته از ریشه­های تاریخی محروم نیست و تشكیل دولت آفریقای غربی «لیبریا» در سال 1816 با هدف جدایی نژادی از طریق بازگردانیدن شهروندان سیاه آمریكایی به آفریقا صورت گرفت. اما دور جدید نظرات سپاراتیستی متعلق به سالهای اولیه دهه 1960 است. به عنوان مثال «جورج لینكلن راكول» رهبر «حزب نازی آمریكا» در سال 1961 به دعوت Nation of Islam در میتینگ بزرگ این سازمان در واشنگتن دی. سی. شركت و سخنرانی كرد. وی در این مراسم در یك عمل سمبولیك 20 دلار به Nation of Islam كمك مالی نمود. جورج لینكلن راكول در سال بعد در مراسم مشابهی «علیجاح محمد» رهبر وقت Nation of Islam را ستود و از وی بعنوان «هیتلر سیاهان» یاد كرد. بعدها بخشی از نژادپرستان آمریكایی و سازمان راسیستی «جبهه ملی» بریتانیا، «نژادپرستی منفی» طرفدار نابودی «نژاد»های غیر آریایی را از محصولات ارثی امپریالیسم بریتانیایی معرفی كرده و خواهان جدایی نژادی اما نه نابودی دیگر نژادها و نه خواهان اخراج یا انتقال دیگران از آمریكا، شدند. این جریان كه به «موضع سومی­ها» معروفند، خود را «رادیكال نژادی» و آنتی راسیست معرفی می­كنند. در ایالات متحده این فكر از نیمه دهه 1980 جان تازه­ای گرفت و موجی موسوم بهNorthwestern Imperative «فرمان شمال غرب» پدید آورد. در جریان این موج نقشه­های مختلفی برای تقسیم ایالات متحده كنونی ترسیم شد كه وجه اشتراكشان در عزیمت از عدم امكان همزیستی فرهنگهای مختلف بود. كشورهای جداگانه­ای برای سفیدها، اسپانیولی­ها، سیاهان، كوبایی­ها، یهودیها (مانهاتان نیویورك تحت نام «اسرائیل غربی»)، فرانسوی زبانها و بالاخره مناطق مختلط در این نقشه­ها پیش­بینی شده بودند.

اگر منظور آقای تقوایی از «جدایی و برابری» برداشتی مشابه با نظرات مذكور سپاراتیستهای آمریكایی سفید و سیاه است، پس بردن این قضیه به آلمان نازی و اروپای دهه­های 1930 و 1940 چه پشتوانه تاریخی دارد؟ مگر نازیها خواهان «جدایی و برابری» یعنی تقسیم آلمان و اروپا به كشورهای جداگانه بر اساس مرزهای فرهنگی یا دینی و «نژادی» بود؟ یا شاید آقای تقوایی اردوگاههای مرگ در كنار كوره­های آدمسوزی را سهم زمینی یهودیان از «جدایی و برابری» می­شمارند؟! راستی نام این احزاب «قوم-نژادی» تاسیس شده مورد اشاره آقای تقوایی، در اروپای تحت سلطه نازیسم و فاشیسم چیست؟

واقعیت این است كه هم سیاست هیتلر در مورد نابودی غیر و یكسان­سازی خشن بود و هم سیاستهای حاكم بر ایران در هشت دهه گذشته مطابق نوعی از این مدل پیش رفته است. فاجعه نازیسم آلمانی بر بستر آریاپرستی اروپایی قوام یافت، معتقد به تقسیم بندی بشر به تیره­های مردمی یا «نژاد»هایی بود كه كه تفاوت آنها نه تنها در سیمای فیزیكی ظاهری، بلكه شامل توان ذهنی و میزان هوشمندی آنها نیز می­باشد. نازیسم نسل بشر را به دو طبقه اصلی طبقه­بندی می­كرد كه از میان آنان یكی شانس بقا داشت و دیگری محكوم به زوال بود. آلمان تحت حاكمیت حزب نازی در تئوری و در عمل برای یكدست كردن جامعه آلمان و رسیدن به خلوص مطلوب سازماندهی شده بود. البته در عمل لیست قربانیان نظام نازی به یهودیهای «سامی نژاد»[3] منجر نشد و قربانیان جنایات ضد بشری و ویرانی­های عظیم ماجراجویی نازیستی در میان ملتهای اروپای شرقی ("آریایی" طبق تعاریف نژادپرستانه) بسیار بیشتر بودند.

اشتراكات تفكر و سیستم نازیستی با سیستم آپارتاید اعمال شده بر ملل غیرفارس ایران در 80 سال گذشته تابحال بحد كافی و وافی مورد بحث روشنفكران ملل تحت ستم ایران قرار گرفته است. اقدامات سیستماتیك ممتد و بلاوقفه در تبدیل جامعه چند فرهنگی و كثیرالملله ایران به واحدی یك فرهنگی و یك زبانه و یكدست سازی جامعه از طریق تحقیر هویتهای غیرفارسی، ویرانی اقتصاد و سیستم آموزش و پرورش مناطق غیرفارس نشین، تغییر اسامی تاریخی و جفرافیایی غیر فارسی، لشگر كشی­های نظامی گاه و بیگاه و پرتلفات به آذربایجان، كردستان، تركمن­ صحرا، اهواز، بلوچستان و مناطق قشقایی­نشین و ... فرق نازیسم هیتلری و پان فارسیسم رضاخانی، آریامهری و اسلامی در دو نكته زیر بود و هست:

حكومت نازیها 12 سال (1933-1945) و جنگ هیتلر برای حصول به خلوص نژادی در آلمان و كسب برتری جهانی 6 سال دوام داشت اما پروژه یكدست سازی ایران كثیرالملله عمری بیش از 8 دهه داشته و هنوز هم در جریان است. این تفاوت زمانی، از سویی خسارات جبران ناپذیر به فرهنگ­ها و ملل قربانی سیستم آپارتاید ملی در ایران زده است. بعلاوه بخاطر اینكه سیستم آپارتاید اعمال شده در ایران مرتبط و در بستر یك جنگ جهانی نبوده است، اراده­ای بین المللی (شبیه اتحاد نظامی متفقین) برای توقف آن نیز شكل نگرفته است. برعكس در دوران موسوم به جنگ سرد، این سیستم آپارتاید از سوی یك بلوك جهانی حمایت می­شد و از سوی بلوك متقابل، بعنوان بخشی از بده بستانهای جهانی، پذیرفته شده بود.
پروژه هیتلری در داخل آلمان بر علیه درصد كوچكی از شهروندان آلمانی صورت می­گرفت و رژیم نازیستی از پشتیبانی مالی، صنعتی، ایدئولوژیكی نیرومند برخوردار بود. پروژه یكدست­سازی در ایران رضاخانی در حالی شروع شد كه تناسب عددی قربانیان (ملل غیرفارس) با ملت فارس چیزی حدود 65-35 به نفع قربانیان بود و طبیعی است كه نابودی فیزیكی ملل غیر فارس برای حصول به یكدستی نژادپرستانه مورد نظر، غیرممكن بود. نبود سابقه تایخی حاكمیت ملت فارس و غلبه بلامنازع تركان آذربایجان در حیات اقتصادی و سیاسی ایران در آن زمان، نیاز مبرم طراحان پروژه به جلب همدلی و همكاری نخبگان فكری و اقتصادی آذربایجان بود. در صورتی كه آلمان هیتلری نیازی به همدلی قربانیان خود نداشت و می­توانست یكسره كمر به نابودی فیزیكی آنان ببندد. لذا تنها راه حصول خلوص مورد نظر در ایران آریایی، میتوانست از طریق قتل عام فرهنگی و آسیملاسیون ملل غیر فارس، صورت عملی بخود بگیرد.

با اوصاف مذكور آدمی در حیرت می­ماند كه فاجعه نازیسم اروپایی از سوی آقای تقوایی برای در مظان اتهام قرار دان جنبش­های دموكراتیك ملل تحت ستم ایران مورد اشاره قرار می­گیرد. توجه دارید كه كثرت اشتباهات بلحاظ ارائه فاكتهای تاریخی غلط همراه با نتیجه­گیریها و نسبت دادنهای نادرست، وضعی شبیه حكایت معروف «خسن و خسین هرسه...» را تداعی می­كند.

آقای احمد تقوایی در ابتدا و انتهای مقاله خودشان تشكیل سازمانهای با مدل
"انجمن دفاع از حق اموزش به زبان مادری" را به ملل غیر فارس ایران توصیه می­كنند. این پیشنهاد همانقدر اصولی است كه بدیهی. اما از آنجایی كه خود ایشان مثالی از سازمانهای تشكیل شده بر مبنای صرف تعلق تباری نمی­آورد، بنظر میرسد كه در اینمورد هم آقای تقوایی دارد با مخالفین فرضی خود ساخته پلمیك می­كند.

جالب است كه در سازمانهای فرهنگی و سیاسی آذربایجانی كه من سراغ دارم عضویت همگان آزاد است و تنها قبول اهداف سازمانهای تعریف شده و پرداخت حق عضویت و فعالیت در راه اهداف اعلام شده شكیلات شرط عضویت است و لاغیر. برای نمونه میتوانید به اساسنامه «فدراسیون آذربایجان در سوئد» مراجعه كنید[4]. میتوان انتظار داشت كه آقای تقوایی خودشان به توصیه خودشان عمل كرده و در جهت تشكیل
"انجمن دفاع از حق اموزش به زبان مادری" یا فعالیتهایی با مضمون مشابه مداخله كرده باشند و یا حداقل حمایتی قلمی در یك جمله از این سازمانها كه طبق فورمول تجویزی ایشان به وفور موجودند، كرده باشند. اما متاسفانه جستجویی در موتور گوگول موردی از این قبیل به دست نمی­دهد. بلكه نام ایشان را (اگر تشابه اسمی در میان نباشد) در میان لیست اسامی به سوگ نشستگان در مرگ تیمسار مدنی می­یابیم. جناب تیمسار مدنی حتی از سوی اعضای باسابقه "جبهه ملی ایران" به دلیل جنایاتش بر علیه اعراب اهواز به اتهام "جنایتكار جنگی" متهم شده است.[5]


اختلاف فازی كه من در ابتدای این نوشته بدان اشاره كردم عبارت از ندیدن صورت مسئله از سوی یك طرف بحث ملی در ایران و متعاقب آن جولان دون كیشوت­وار سردارانی است كه در عالم وهم و گمان خود پرداخته به هر سو شمشیر می­كشند، دشمن درو می­كنند و از كشته­ها پشته­ها بنا می­كنند. دشمنان رنگاربگی كه همچون "انجمن اخوت" در دنیای «1984» جوروج اورولی، اساسا وجود یا عدم وجودشان معلوم نیست. عجیب است كه این جماعت از خود سوآل نمی­كنند كه اگر مخالفینشان در میان ملل تحت ستم افرادی هستند كه نمی­دانند تشكل یابی سیاسی بر مبنای خواستهای مشترك صورت می­یابد و نه بر اساس ریشه شناسی ملی یا مذهبی افراد، دیگر صرف انرژی برای بحث با آنان چه لزومی دارد؟

مقاله آقای تقوایی فرصتی برای پرداختن به اصل مسئله یعنی بحث حیاتی و مماتی مسئله ملی در ایران، ایجاد نمی­كند. اما اگر ایشان و دیگر دوستان علاقه­مند به سرنوشت ملل ایران و منطقه خواهان ورود به یك بحث جدی در این باب هستند، مسئله به قرار زیر است:

تجربه هشت دهه از حاكمیت رژیمهای یكزبانه و یك فرهنگی شامل دو پادشاه و دو ولی فقیه مطلق تابامروز، هیچ اعتبار و مشروعیتی برای حكومتهای متمركز در نظر ملل غیر فارس ایران باقی نگذاشته است. هیچ ساختار حكومتی بدون شركت ملل غیرفارس ایران در تمام سطوح آن، توان لازم برای كسب همدلی اهالی و ایجاد ثبات داخلی لازم برای توسعه اقتصادی را نخواهد داشت. مسئله ایران امروز، مسئله تصرف قدرت دولتی نیست، ساختار مصرفی اقتصاد كشور، ملتی فقیر را وابسته به درآمدهای حكومتی ثرووتمند كرده است. این وابستگی علاوه بر فقری كه مختصه تمامی اقتصادهای مصرفی متكی به فروش مواد خام است، زمینه رشد استبداد از نوع مذهبی و لائیك آنرا بطور روزمره تولید و بازتولید می­كند. برای قطع ریشه استبداد بایستی زمینه مادی رشد رژیمهای آدمخوار را متحول كرد. بایستی طرحی ریخت كه اهالی ولی نعمت دولت باشند نه برعكس. برای زیر و رو كردن این رابطه، شركت مردم در سازماندهی تولید كالا و خدمات از سویی و قبول مسئولیت و نظم پذیری از سویی دیگر لازم است. پر واضح است كه مردمان متعلق به اكثریت غیرفارس جامعه كه فرهنگ، هویت و اقتصادهای خود را در معرض نابودی فرسایشی می­بینند، نه اعتمادی به ساختار حكومتی پیدا می­كنند و نه به خودباوری لازم برای قبول مسئولیت در اقتصاد و سیاست می­رسند. حاشیه نشین كردن آذربایجان در عرصه سیاست و اقتصاد كشور كه در دوران حاكمیت ماقبل رضاخانی، 75 درصد بودجه دولت مركزی را تامین می­كرد، مسلما به نفع هیچ ملتی در ایران (حتی ملت حاكم فارس) نیست. حل مسئله ملی در ایران كلید حل مسئله اصلی جامعه ایران یعنی نامساعد بودن زمین ایران برای شكل گیری حكومتهای مسئول (بجای حكومتهای فعال مایشا) و تربیت شهروندان مسئولیت پذیر است.

ملتهای غیر فارس ایران، خواهان شانس برابر با ملت فارس در ساختن ایران فردا هستند و در تعریف «برابری» هم خود را صاحب صلاحیت می­دانند. در مورد یك سیستم فدرال متكی بر تجربیات جهانی و تطبیق یافته با اوضاع ایران و منطقه، نیروهای سیاسی و روشنفكران ملل غیر فارس ایران از همدلی و همسویی بسیار بالا و قابل اعتمادی برخوردارند.

استكهلم، 25 ژوئیه 2007


این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید













[1] .- اصل این مقاله در اوایل ماه ژوئیه نوشته شده است كه من بعداز تجدید نظر جزئی آنرا برای سایت ایران گلوبال میفرستم.

[2] - در همین جا من بار دیگر وظیفه حرفه­ای رسانه­های فارسی برای برقراری امكان دیالوگ در مسئله ملی را مورد تاكید قرار می­دهم. امیدوارام كه حداقل برخی از این رسانه­ها متوجه اهمیت قضیه و رسالت ژورنالیستی خود در این زمینه بشوند. امكان اعمال انحصار در سیر تبادل اطلاعات و تبلیغ عقاید امروز حتی از ید اختیارات دوول معظم دنیا خارج است و هر گونه تلاش برای برخورد تعصب آمیز با مهمترین بحث جاری در میان شكل دهندگان افكار عمومی در ایران، تنها میتواند به رشد ناموزون جریانهای فكری موجود كمك كرده و عقب ماندگی یكجانبه كنونی در جبهه مخالفین مساوات ملی در ایران را بیش­از این تشدید كند.

[3] - جالب است كه بعدها آرتور كستلر، نویسنده و روشنفكر یهودی تبار مجار در كتاب معروف خود بنام "قبیله سیزدهم" بنحو قانع كننده­ای مدعی شد كه یهودیان اروپایی قربانی هیتلر در اصل نه از 12 قبیله سامی یهود، بلكه از بقایای امپراطوری تركان خزر بودند.

[4] http://www.azfi.org/esasname.htm
§4 ÜZVLÜK ŞƏRTLƏRİ: 1.Federasiyonun əsasnaməsini qəbul etmək. 2.Qurultay tərəfindən müəyyən olan üzvlük haqqını ödəmək. 3.Federasiyona kollektivlər (dərnəklər, müstəqil iş orqanları) və tək şəxslər üzv olabilər. Qurultayda səs vermək üçün 3 ay öncədən üzv olmaq gərəklidir. 4.Tək üzvlərdən üzvlük anketinin doldurulması, kollektivlərdən isə bundan başqa nizamnamənin üzü, qeydiyat vərəqəsinin üzü və üzvlüyü dayir iclas protokolu istəlinir.

[5] در اين مورد به مقاله افشاگرانه منوچهر تقوي بيات در آدرس اينترنتي زير مراجعه كنيد:
http://asre-nou.net/1383/ordibehesht/10/m-bayat.html
جزئيات دقيق دريافتيهاي دهها مليون دلاري تيمسار مدني از ارگانهای اطلاعاتی آمریكایی، در مقاله افشاگرانه ديگري به قلم Robert Parry در سايت consortiumnews.com آمده است: http://www.consortiumnews.com/archive/xfile9.html آشنایان تیمسار مدنی می­گویند كه خود وی در زمانی كد در قید حیات بوده­، به دریافت بخشی از وجوهات كلان اشاره شده در مقاله روبرت پری، اعتراف كرده­است.

 

 

در باره نویسنده:

علي رضا اردبيلي

آخرین مطالب علي رضا اردبيلي