تاریخ

Mahbub Tiheh ظهور و سقوط فرقه ­ی دمکرات و سیاست حزب توده و استالین در قبال آن

در قسمت نخست و دوم این مطلب نوشتم که روشنفکران مارکسیست مرکزنشین فارس زبان یا فارس شده، در دهه­ ی 1320 دوره­ای که مصادف بود با مدرنیزه شدن نسبی کشور، نه تنها نسبت به مسئله­ی ملت­های ساکن ایران موضع درستی اتخاذ نکرده بودند که نسبت به آن موضعی خصمانه هم داشتند. روشنفکران مارکسیست و روشنفکران لیبرال هر دو در سرکوب ملت­های غیرفارس توافق داشتند، هر دو بر لزوم ایجاد یک دولت مرکزی قدرتمند تاکید می­کردند و هر دو از زبان فارسی به قیمت نابودی تمام زبان­های دیگر دفاع می­کردند. در حالی که روشنفکران لیبرال با شعار دولت و ملت واحدی که زبان فارسی آنها را به هم بپیوندد از این سرکوب دفاع می­کردند[1] روشنفکران مارکسیست توده ­ای و غیرتوده­ ای با شعار وحدت طبقه­ ی کارگر از این سرکوب حمایت می­کردند .[2]

قیام خیابانی

انقلاب مشروطه اگر چه با مشارکت و رشادت آذربایجانی­ها به پیروزی رسید اما هیچ دستاورد مهمی برای آنها نداشت که امتیازات زیادی را هم از آنها پس گرفت. برای نمونه آبراهامیان می­نویسد: «در جریان انقلاب مشروطه ­ی سال 1285، اصلاح­ طلبان از دربار ترک زبان قاجاریه به زور مقاومت نظامی امتیازهایی دریافت کردند، که مطابق آنها یک سوم کرسی­های مجلس، به نمایندگان پایتخت فارسی زبان رسید، و راه ورود به مجلس را برای کسانی که سواد خواندن و نوشتن فارسی نمی­دانستند هم بستند». با توجه به امیتازهای اعطا شده به فارس­زبان­ها روشن است که حقوق ملت ترک زبان ضایع شده است. اما جالب توجه این است که به علت خودآگاهی ملی که در مردم آذربایجان به شکل نیرومندی همیشه حضور داشت، چند سال بعد از اعطای این امتیازات، آذربایجان در 1296 یکپارچه بر علیه این تبعیض و بی­عدالتی سر به شورش برمی­دارد. طی این قیام شیخ محمد خیابانی از تبعیض­های رسمی دولتی بین استان­ها شکایت کرد و خواهان استقرار یک شورای منتخب استانی شد. لازم به یادآوی است که در این سالها قیام­های استانی دیگری هم در گیلان و خراسان اتفاق افتاد که به قدرت شورش آذربایجان نبودند. آذربایجانی­ها پس از این شورش، منطقه­ی زیست­شان را خودمختار اعلام کردند. اما چون ارتشی برای دفاع از خود نداشتند در برابر حمله­ی دولت بی­دفاع مانده و در سال 1299 شکست خوردند که نتیجه­ی آن کشته شدن خود خیابانی هم بود. احمد کسروی تاریخ­نویس برجسته­ی آدربایجانی که با کتاب­هایی که در باره­ی انقلاب مشروطه و تاریخ 18 ساله­ی آذربایجان نوشته، به شهرت رسیده است از شیخ محمد خیابانی انتقاد کرد که چرا به روزنامه­نگارانی اجازه داده است به زبان ترکی بنویسند و به همن دلیل هم از زادگاه خود اخراج شد. به این ترتیب می­بینیم که حتی مورخ برجسته­ای همچون کسروی هم از اهمیت خواست­های برحق همشهریان خود آگاه نبوده است.  

شکست خیابانی و اقدامات رضا شاه

با شکست­های این قیام­ها و به ویژه قیام آدربایجان، تجددطلبان مرکزنشین باز زمزمه­ی زبان واحد فارسی و متجدد کردن تمام ایران با این وسیله را سر دادند. «آینده» از مجلات محبوب میان روشنفکران با سرمقاله­ا­ی با عنوان «وحدت ملی نخستین هدف ما است» شروع به انتشار کرد: «همه­ی کسانی که تاریخ ایران، زبان فارسی و مذهب شیعه را ارج مینهند باید متوجه باشند که اگر دولت ایران فروبپاشد، بسیار چیزها از دست خواهند داد و تا وقتی شهروندان این کشور در وهله ی اول خودشان را نه ایرانی، بلکه ترک، عرب، کرد، بختیاری و ترکمن بدانند دولت ایران در خطر فروپاشی است. بنابراین ما باید زبان های اقلیت، احساسات و عواطف منطقه­ی و دلبستگی های عشیره­ ای را کنار بگذاریم و ساکنان مختلف ایران امروز را بدل کنیم به یک ملت واحد».[3]

تجددطلبان به فروپاشی امپراتوری­های اتریش و مجارستان اشاره کرده و خواهان این بودند که زبان و تاریخ ایران در همه­ی نقاط کشور به خصوص در آذربایجان، کردستان، خوزستان و بلوچستان ترویج شود و یک شبکه­ی راه آهن ملی هم راه اندازی شود تا تمام مناطق کشور به هم وصل شوند. نام­های غیرفارس از همه­ی نقاط کشور حذف شود ایلات ترک و عرب را به مناطق مرکزی منتقل کنند و دستگاه دولت مرکزی را بهینه سازی کنند.  

جالب این است که پیشنهاد شبکه­ی راه­آهن سراسری برای به هم وصل کردن مناطق مختلف کشور برای این نبود که این مناطق مختلف «صنعتی» شوند. این پیشنهاد همانطور که رضا شاه بعدها نشان داد، برای این بود که کنترل دولت استبدادی فارس­زبان مرکز، که ملت­ها و اقوام مختلف ساکن ایران را علت واپس­ماندگی کشور و وجود ملت ترک آذربایجان و خودآگاهی ملی آن را دشمن خود میدانست، بهتر بتواند ماموران اداری و قشون نظامی خود را به این مناطق گسیل  کند و به این وسیله بهتر بتواند این مناطق را سرکوب کند.

رضا شاه معروف به رضا قلدر در اجرای این طرح سرکوب­گرانه که پوشش تجددخواهی داشت، سختکوشی فراوانی به خرج داد. این شاه بی­سواد قلدر، لباس سنتی را ممنوع کرد، دستور داد زبان فارسی را از کلمات عربی پاکسازی کنند، استان­های خوزستان و عربستان را یکی کرد، آذربایجان را به دو استان تقسیم کرد تا ایجاد دشمنی در میان مردمان ساکن در این منطقه آسانتر و کنترل و سرکوب آذربایجانی­ها سهل­تر شود. راه آهن سراسری راه انداخت، همه بازرگانان خارجی را به تهران هدایت کرد، همه انتشاراتی ها و مدارس غیر فارس زبان را تعطیل کرد و زبان فارسی یگانه زبان کشور شد.

مرکز و آذربایجان پیرامونی شده – تشکیل حزب توده

حمله­ی متفقین در سال 1320 و برکناری رضا شاه که دیگر سودی برایشان نداشت، تضادهای شدید بین مرکز و پیرامونی شدگان را فاش کرد. رضا شاه به ویژه در پیرامونی کردن آذربایجان سخت کوشیده بود. به آذربایجان کمال بی­توجهی را کرده و اجازه نداده بود به جز تهران، اصفهان، مازندران و گیلان صنایع عمده در جای دیگری شکل بگیرند. بی اعتنایی اش به رابطه نیرومند تجاری بین آذربایجان و شوروی، سرکوب پرعداوت و پربغض دیگری علیه این منطقه بود. خودآگاهی ملی نیرومند در آذربایجانی­ها و وجود طیف وسیعی از روشنفکران آذربایجانی که در کشورهای دیگر درس خوانده و حامل ایده­های جدید بودند و اصولا رابطه­ی قدیمی و انس و الفتی که بین انقلابیون آذربایجانی و انقلابیون سوسیال دمکرات روسی وجود داشت همگی در ترس رضا شاه و بوروکرات­های مرکزنشین به اصطلاح تجددگرا از آذربایجان نقش داشت.[4]  

با این حال مخالفت شوروی بود که اجازه نداد در سال 1320 آذربایجان دوباره دست به انقلاب بزند. اما همان سال حزب توده تشکیل شد. چهره­های موثر در تصمیم ایجاد حزب توده همقطارهای ارانی بودند: دکتر مرتضی یزدی، ایرج اسکندری، دکتر رضا رادمنش و  بزرگ علوی. اصولا اغلب نفرات هیات های موسس و رهبری حزب توده را روشنفکران مارکسیست فارسی زبان یا فارس شده ای تشکیل میدادند که ساکن تهران بودند. پس به خاطر زمینه ی اجتماعی و آموزشهای مارکسیستی غیردمکراتیکی که دیده بودند تضادها و درگیریهای منطقه ای میان پایتخت و استان ها را نمی­دیدند. به خاطر درک یکسویه­ای که از رابطه بین حکومت مرکزی مقتدر و مدرنیزاسیون داشتند و چون روشنفکرانی فارس زبان بودند، از گسترش سریع نظام آموزشی واحد کشوری حمایت میکردند. آبراهامیان توده­ای­ها را روشنفکران مرکزگرا می­نامد که از وسعت تضادهای درونی که مهم­ترین آنها در آن زمان تضاد ملی بود بی­خبر بودند. به گفته آبراهامیان توده­ای ها در بیانیه­ای که در مجلس شورا به سال 1321 تدوین کردند 5 مقوله ی جمعیتی را برشماردند: پرولتاریا، کارگران یقه سفید، کسبه، دهقانان، زنان.

از متن این بیانیه روشن است که آنها اصولا درکی از کشورشان یعنی ایران کثیرالمله نداشتند. حزب توده در تاسیس شورای متحده ی مرکزی اتحادیه کارگران و زحمتکشان ایران، به عنوان یک سازمان سراسری برای جنبش کارگری، نقش داشت. این سازمان چندی بعد ادعا کرد که 355 هزار عضو دارد. همین آمارهای درست یا نادرست هم حزب را قانع کرد که به نفع «تضاد طبقاتی» تمام تضادهای دیگر را انکار کند یا آنها را کم بگیرد. اما حزب توده به زودی مجبور شد واقعیت را ببیند.

اختلاف در حزب توده بر سر مسئله­ ی ملل

 اختلاف درون حزب خیلی زود بالا گرفت. علاوه بر اخبار درگیری بین کارگران فارس زبان و غیرفارس زبان که به تحریک کارفرمایان و رقابت طبیعی بین کارگران انجام می­شد، در نخستین کنگره حزب هم شکاف ایجاد شد. در این کنگره به سال 1323 از 168 نماینده، 43 نفر متعلق به آذربایجان بودند و دست­کم 34 نفر دیگر هم آذری زبان­های متعلق به مناطق شمالی کشور بودند. بعضی از اینها نمیخواستند یا نمیتوانستند به زبان فارسی صحبت کنند. به همین دلیل هم اداره­ی جلسات دو زبانه شد. برای نخستین بار در تاریخ ایران یک تشکیلات سیاسی متوجه اهمیت زبان مادری شد. تندترین انتقادها به رهبری حزب هم از سوی آذربایجانی­ها طرح شد که میگفتند سیاست حزبی مبتنی بر انتشار نشریات حزبی فارسی زبان، در واقع توده کارگران را از حزب جدا میکند. زیرا بسیاری از اعضای حزب نمیتوانند فارسی بخوانند. حزب به این فشارها واکنش نشان داد و در برنامه­ی رسمی حزب با جملاتی پرابهام خواستار حقوق اجتماعی برابر برای همه ملت ایران، صرف نظر از دین و قومیت و آزادی تحصیلی و مذهبی کامل اقلیت­ها شد.

به نظر آبراهامیان این برنامه به چهار دلیل ناروشن بود. وقتی از ملت ایران حرف میزد در لفافه میگفت که مردم آذربایجان یک ملت نیستند. با قصور در اشاره به این که در نظام آموزشی چه زبانی باید تدریس شود از مسئله زبان طفره رفت. با نادیده گرفتن کامل قضیه شوراهای استانی، که موضوع اصلی ناارامی های بعد از جنگ اول جهانی بود، اصولا از طرح مسئله مناطق سر باز زد. با تعریف نکردن مصداق­های آن چه اقلیت­ها میخواند بسیاری ناظران را به این نتیجه رساند که منظورش نه اقلیتهای زبانی بلکه اقلیتهای مذهبی قانونی کشور است.

این تنها سرگشتگی حزب توده در زمینه­ی مسئله ملت­های غیرفارس نبود. هم­زمان کتابی با عنوان «مسئله ملت» نوشته یکی از اعضای برجسته حزب در تهران منتشر شد که بی­کفایتی این حزب را در این زمینه باز بیشتر نشان داد. نویسنده از اهمیت مسئله ملت شروع میکند و به کارگران و دهقانان میرسد و سپس تعریف استالین را ذکر میکند. بعد هم بحث را به امپریالیسم میکشد و شرح لنین درباره­ی آن را بیان می­کند و نتیجه میگیرد که «مسئله ملیت که تا پیش از این مسئله ای داخلی بود الان گره خورده به امپریالیسم و خطر آن».[5] در مقابل احمد قاسمی از اعضای حزب توده در کتابی که در همین زمینه نوشت با ازاداندیشی بیشتری به این مسئله پرداخت  و در باره خطر انقراض فرهنگ و زبان اقلیتها هشدار داد. او نوشت که چنین چیزی موجب جنگ داخلی میشود و دشمنان میتوانند از این نارضایتی استفاده کنند. امتناع رهبری حزب توده در تهران از پرداختن به گلایه های مرتبط با مسئله ملیتها و زبان، تشکیلات حزب در آذربایجان را ناگزیر به واکنش کرد. در زمستان 1323 این تشکیلات (بخش اذربایجان حزب) تظاهراتی مردمی را با خواست شوراهای استانی و تدریس زبان اذری سازماندهی کرد. حزب سه نماینده برای بررسی این نارضایتی ها اعزام کرد که خلیل ملکی یکی از آنها بود. خلیل ملکی که خود پیشینه­ی ترک داشت از دیدن فضای زبانی اعضای حزب شوکه شد. زیرا که به گفته­ی خودش بسیاری از هواداران و اعضای پروپاقرص حزب اصلا نمی­توانستند فارسی صحبت کنند و خواهان آن هم نبودند. قیام 1324-25 متعاقب آن انجام شد.  

نشکیل فرقه ­ی دمکرات

پیشه­وری و عضویتش در حزب توده دیری نپایید. او در ادیبهشت 1322 روزنامه خودش آژیر را در می­آورد که نگاهی انتقادی به سیاست حزب توده داشت. اختلافات بین پیشه وری و حزب توده در خرداد ماه 1323 آشکارتر شد. پیشه وری در مجموعه مقالاتی با عنوان «حزب درست و حسابی کدام است» با انتقاد به حزب توده و سیاست اولویت تضاد طبقاتی بر تمام تضادهای دیگر داخل کشور نوشت: «احزابی که تلاش کرده­اند نهضتی طبقاتی برسازند، همگی شکست خورده­اند، چون در ایران به خلاف اروپای صنعتی آگاهی طبقاتی نیست. در ممالک عقب­مانده تعیین مقام افراد، حتی دسته­ها و طبقات بسیار مشکل است. مثلا در ایران خودمان، هنوز طبقات به شکل کلاسیک درنیامده­اند. میان ملاک و رعیت، دسته انبوهی از خرده مالکین و وجود دارند که در درجات متبوع خود میان آن دو طیف را پر کرده بلکه تا اندازه ای آنها را بهم بسته و منوط نموده است. اغلب کارگران شهری ما هنوز پیشه­ورند و در کسب خود با شاگردان خود در یک جا کار میکنند.اغلب سرمایه­داران صنعتی ما هنوز از تجارب حتی ملاکی برکنار نیستند». پیشه­وری تاکید داشت که اگر قرار باشد در آینده حزبی درست و حسابی به وجود بیاید باید از اشارات طبقاتی حذر و روی هویت ملی اش تاکید کند. مورد اختلاف دیگر بین حزب توده و پیشه­وری پیام تسلیت آژیربه خاندان سلطنت بود و حزب توده اگرچه او را مستقیم نقد نمیکرد اما اعضای حزب بین خود او را مرتجع مینامیدند. پیشه­وری پس از رد شدن اعتبارنامه­اش در تیرماه 1324 در مجلس به آذربایجان برگشته و به دوستانش   گفت که برای حزب توده آینده­ای متصور نیست. نتیجه­ای که گرفت این بود که باید سازمانی تازه بنیان گذاشت.

روز 12 شهریور ماه 1324 پیشه­وری خبر تاسیس حزب تازه­اش را اعلام کرد: فرقه دمکرات اذربایجان که یادآورتشکیلات خیابانی در قیام قبلی آذربایجان بود و تداوم شورش و آگاهی ملی در آذربایجان را به ذهن جاری میکرد. نخستین بیانیه­ی پیشه­وری و رفقایش میگفت که اذربایجان حق دارد شوراهای ایالتی خود ش را داشته باشد و زبان خودش را در مدارس استفاده کند. روز 16 شهریور ماه کمیته­ی مرکزی محلی حزب توده و شورای متحده ی مرکزی اتحادیه­ی کارگران و زحمتکشان ایران بدون حتی هیچ مشورت با بالادستی هایشان در تهران، رای به پیوستن به حزب تازه دادند. سیاست فرقه کاستن از اختلافات طبقاتی و پررنگ کردن خواست­های زبانی و خودگردانی بومی بود. «مبارزه طبقاتی پیش از گرفتن آزادی میسر نخواهد بود اول ملت باید حق و اختیارات قانونی خود را به دست بیاورد بعد در اطراف کم و کسر آن مبارزه بنماید. آقایان کارگران و کارفرمایان باید بدانند که ترقی و تکامل میهن بسته به صداقت و فداکاری آنهاست ما از کارگر و ارباب انتظار داریم هر دو دست به دست هم داده ازخطر شدیدی که صنایع میهن و اینده هر دو طبقه را تهدید میکند جلوگیری بنمایند».[6] فرقه دمکرات اواسط اکتبر نخستین کنگره حزبی اش را برگزار کرد و رای به تشکیل یک شاخه نظامی داده شد.

روز 30 ابان ماه شورشیان زمام حاکمیت بیشتر بخشهای اذربایجان را در دست داشتند کنگره ملی تاسیس شد و اعلامیه خودمختاری نوشتند و در تهران هم تحویل دولت دادند. 1. مردم اذربایجان دارای ملیت، زبان، اداب و رسوم، و خصوصیاتی است که به او حق میدهد مثل تمام ملل عالم با مراعات استقلال و تمامیت ایران طبق منشور اتلانتیک در تعیین سرنوشت خود ازاد و مختار باشد. 2. از انجا که ملت اذربایجان روابط فرهنگی اقتصادی و سیاسی با مردمان سایر ایالات و ولایات ایران دارد و فداکاری های بیشماری که اذربایجانی ها در تاسیس و ایجاد ایران کنونی بخرج داده اند و در واقع موسس آن بوده اند پس حاضر نیستند تقاضای مشروع خود را بر اساس تجربه ان قرار دهند 3. ملت اذربایجان دمکراسی میخواهد و شکل ان مشروطیت و حکومت ملی است. ملت اذربایجان مانند ساکنین ایران در اداره امور اجتماعی و حکومت مرکزی با فرستادن نمایندگان خود به مجلس شورای ملی و ادای مالیات عادلانه شرکت خواهد نمود. 4. ملت اذربایجان حق دارد برای اداره امور ملی و داخلی خود با مراعات تمامیت ایران، حکومت ملی محلی تشکیل بدهد و با مراعات استقلال و تمامیت کشور اذربایجان را طبق اصول دمکراسی و حاکمیت ملی اداره نماید. 5. ملت اذربایجان مخصوصا به زبان ملی و مادری خود علاقه دارد. تحصیل زبان دیگر او را تا به حال از کاروان تمدن و ترقی بازداشته و جلوی فرهنگ ملی او را مسدود نموده است بنابراین تدریس زبان مادری در تمام مدارس اجرا میشود.

حکومت فرقه و شکست آن

روز 21 آذر ماه فرقه دمکرات مجلس ملی اش را در پایتخت استان تشکیل داد پیشه وری نخست وزیر شد. خیزش آذربایجان در تهران بازتاب بسیاری میان هیات حاکمه و روشنفکران توده­ای و غیرتوده­ای برانگیخت. با این که این سه گروه جورهای مختلفی به برنامه سیاسی شورشیان واکنش دادند اما در مخالفت شان با خواسته های فرقه دمکرات آذربایجان در مورد زبان هم داستان بودند.

نخست وزیر ایران به سفیر امریکا نوشت که «مردم آذربایجان هیچگاه ترکی را زبان ملی یا ابدی خود ندانسته­اند بلکه ترکی زبانی است که متعاقب حمله مغولها بهشان تحمیل شده». روزنامه نیمه رسمی دولت، اطلاعات نوشت «ترکی لکه ننگی است ملی که داغش را اجنبی ها بر دامن ما نشانده­اند. ...آخر چه کسی فرهنگ ادبی فردوسی سعدی و حافظ را با یاوه های زشت و نامربوط غارتگران مغول عوض میکند؟».[7]

روشنفکران غیرتوده ای با این گستاخی حرف نمی زدند اما روی خوشی هم به خواسته های زبانی فرقه دمکرات اذربایجان نشان نمی­دادند. یکی از هواداران کسروی هشدار داد که برنامه تدوین شده شورشیها تشویق خواهند کرد «صدای آسوری­ها ارمنی­ها عرب­ها گیلانی­ها مازندرانی­ها و لرها هم بلند شود». حسن ارسنجانی مارکسیستی مستقل نصیحت میکرد که مطالبات زبانی نالازم اند و کلی گرفتاری به بار میاورند. واکنش فرقه دمکرات به این انتقادها تند بود. روزنامه آذربایجان نوشت وقتش شده روشنفکران ایرانی بفهمند زبانی به نام ترکی وجود دارد. پیشه وری هم اعلام کرد که ما در هر حوزه ای هم که کوتاه بیاییم مطلقا هیچ مصالحه ایی بر سر این اصل نمیکنیم. واکنش آنی حزب توده به تشکیل فرقه دمکرات مشابه واکنش روشنفکران غیرکمونیست بود، اما پشت درهای بسته. جلسه ای اضطراری تشکیل می­شود و اکثریت مخالف به رسمیت شناختن فرقه بودند. اما سفارت شوروی دخالت کرد که به دشمنی بین جبهبه­ی طرفدار شوروی دامن نزنند. بنابراین حزب توده با نارضایتی تاسیس فرقه را تبریک گفت.  ششم اذرماه 1324 رهبر، ارگان حزب توده نخستین مقاله در باره اذربایجان را نوشت که اصلاحات اجتماعی و اقتصادی شورشیان را شرح میداد و طبقه­ی حاکم ایران را برای خاطر استثمار توده­ها سرزنش میکند. اما از مسئله زبانی حرفی نزد با این که از شوراهای محلی دفاع میکرد. حزب توده در بحثهای عمومی صحن مجلس هم همین سیاست را دنبال می­کرد و در عین حال یک توافق مسالمت امیز سریع را توصیه میکرد. اما شهباز یکی از روزنامه های غیررسمی همکار حزب به روشنی از سیاست شورشیان انتقاد میکرد. این روزنامه، در سرمقاله ای با عنوان «زبان فارسی بهترین وسیله برای حفاظت از اتحاد ملی ماست» از سیاست زبانی فرقه انتقاد کرد.

شورشیان به تدریج خواستهای زبانی شان را کاهش دادند در اردیبهشت 1325 دیگر فقط توافق نامه ای میخواستند که بر آن اساس صرفا در مقطع ابتدایی، زبان ترکی تدریس شود. درضمن دست به اصلاحات اجتماعی زدند و زمینهای دولتی و تعدادی ملک بزرگ را بین کشاورزان تقسیم کردند. برای نخستین بار در تاریخ ایران به زنها حق رای دادند. نظام مالیاتی تصاعدی را سرمشق خود کردند. جاده، درمانگاه، مدرسه و دانشگاه ساختند.

اما دولت مرکزی که تحمل دیدن یک سرمشق مترقی سوسیالیستی در منطقه­ی مهمی چون آذربایجان را نداشت، به اذربایجان قشون کشی کرد. فرقه دمکرات که مدتی قبل از شوروی تقاضای کمک تسلیحاتی کرده بود و پاسخی نگرفته بود، بدون کمک شوروی به ناچار تسلیم شد. ارتش ایران روز 21 اذرماه 1325 وارد تبریز شد. شورش آذربایجان با اعدام شمار زیادی از فداییان و تبعید و فرار برخی دیگر پایان یافت.

نامه­ ی رهبران فرقه به استالین و نامه استالین

موضوع مهم دیگر نامه­ای است که پیشه­وری و دیگر رهبران فرقه کمی پیش از اشغال آدربایجان به دست ارتش شاهنشاهی به استالین نوشتند و از او تقاضای یاری کردند که بخشی از آن به شرح زیر است:«... ما هشت ماه تمام است که برخلاف احساسات مردم ما، بر خلاف آرزو‌ها و تمایلات اعضا و فعالان فرقه‌مان؛ بخاطر پیشرفت امور و حل مسالمت آمیز اختلافات؛ با در نظرداشت سیاست جهانی دوست بزرگمان اتحاد شوروی و با توجه به میانجیگری دولت شوروی، کوشیده‌ایم سیمای احمد قوام را دموکراتیک و مترقی جلوه دهیم و حتی در مواقعی برخلاف فکر و اعتقاد خویش از او تعریف و تمجید نیز کرده‌ایم. هدف این بوده است که کار از جانب ما مختل نشود. (…) خلق آذربایجان، ‏‏ رهبرآن فرقه دموکرات و سران فرقه دو انتظار از دولت شوروی دارند: اولا مادام که مرز‌هایمان باز هستند و قدرت ملی‌مان پابرجاست مقدار کمی به ما سلاح داده شود. زیرا اگر کار به این روال پیش رود، این کار دیگر ممکن نخواهد شد. ما براحتی قادریم این سلاح‌ها را چنان مخفیانه بدست قوای ملی برسانیم که نیروی مخالف از آن مطلع نشود. پس از شروع و شدت درگیری انجام این کار بسیار سخت خواهد بود. ما سلاح زیادی نمی‌خواهیم. منظور ما اندک مقداری است تا فدائیان ناگزیر نشوند با دست خالی جلوی دشمن بروند. ثانیاً حالا که قوام جنگ را شروع کرده و به ریختن خون برادران ما پرداخته است، اجازه داده شود ما نیز از هر سو او را در تنگنا قرار دهیم، تا از این طریق امکان قیام آزادیخواهان همه جای ایران را فراهم کرده، نهضت بزرگی در سراسر ایران آغاز کنیم و با سرنگون ساختن حکومت ارتجاعی تهران، حکومتی دموکراتیک بجای آن مستقر سازیم. اگر این کار به صلاح نیست، بگذارید از تهران کاملا قطع رابطه کنیم و حکومت ملی خویش را بوجود آوریم. مردم ما به راه حل اخیر بیشتر تمایل دارد). سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می‌توانیم آنرا شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق شویم. (…) مسئله نفت مسئله بسیار نسیه‌ای است که دولت شوروی بدون داشتن طرفدارانی در مجلس و جامعه موفق به دستیابی به آن نخواهد شد. «حسن نیت» قوام السلطنه نیز نمی‌تواند تضمین محکمی بحساب آید. زیرا او در مسئله آذربایجان نشان داد که حسن نیت چیست....مسئله نفت هنگامی می‌تواند به سود اتحاد شوروی حل شود که نیروهای اجتماعی پشت آن باشند. همین نیرو‌ها اکنون در نقاط دیگر ایران بشکل فوق‌العاده‌ای در حال سرکوب شدن و از بین رفتن‌اند. ولی هنوز کاملا از بین نرفته‌اند. نیروی ما در آذربایجان، نیروی مهمی است. ما دارای امکانات جدی برای وارد آوردن فشار به حکومت تهران هستیم .... چشم امید همه خلق، فرقه و رهبران آن به یاری کشور شماست و نجات را در [کمک آن] می‌بینند آنچه شما باید بکنید تنها دادن مقدار کمی سلاح به ماست».[8]

استالین پنج ماه بعد به «رفیق پیشه‌ورى» چنین می­نویسد: به نظر می‌رسد شما در بررسى وضع داخلى ایران و همچنین بُعد بین المللى مسئله دچار اشتباه شده‌اید. اولا: شما می‌خواهید تمام خواست هاى انقلابى خلق آذربایجان فورا برآورده شوند. و لیکن شرایط فعلى، تحقق این برنامه را غیر ممکن می‌سازد. ... وضع کنونى ایران یک وضع عمیقا انقلابى نیست. در ایران تعداد کارگران کم است و آن‌ها سازماندهى خوبى ندارند. دهقانان ایران هنوز فعالیت جدى از خود نشان نمی‌دهند. ایران در حال جنگى بر علیه دشمن خارجى نیست که باعث تضعیف دایره‌هاى انقلابى (حکومتى؟ -مترجم) از طریق یک شکست نظامى شود... ثانیا: مطمئنا اگر قواى شوروى در ایران باقى می‌ماندند شما می‌توانستید روى موفقیت در امر خواست‌هاى انقلابى خلق آذربایجان حساب کنید. اما ما دیگر نمی‌توانستیم نیروهاى شوروى را در ایران نگهداریم و آن هم در وهله نخست بدین سبب که ادامه حضور آن‌ها در ایران بنیاد سیاست هاى آزادسازانه ما در اروپا و آسیا را مختل می‌کرد. بریتانیایى‌ها و آمریکایى‌ها به ما گفتند اگر نیروهاى شوروى می‌توانند در ایران بمانند در آنصورت چرا نیروهاى بریتانیا در مصر، سوریه، اندونزى، یونان و به همین ترتیب نیرو هاى آمریکا در چین، ایسلند و دانمارک نتوانند بمانند. از این جهت ما تصمیم گرفتیم نیروها را از ایران و چین بیرون ببریم تا اینکه این بهانه را از دست بریتانیایى‌ها و آمریکایی‌ها بگیریم، جنبش آزادیبخش در مستعمرات را دامن بزنیم و بدین ترتیب سیاست آزاد سازى خود را حق بجانب‌تر و موثر‌تر کنیم. ثالثا: ... تا مدتى که قواى شوروى در ایران بودند شما فرصت دامن زدن به مبارزه در آذربایجان و سازماندهى یک نهضت گسترده دمکراتیک با خواست هاى همه جانبه را دارا بودید. اما نیروهاى ما می‌بایست ایران را ترک می‌کردند و چنین هم کردند. آنچه در ایران می‌بینیم چیست؟ ما در اینجا شاهد نزاعى بین حکومت قوام و دوایر طرفدار انگلیس در ایران هستیم که نماینده ارتجاعى‌ترین عناصر ایران هستند. قوام در گذشته هر قدر هم که ارتجاعى بوده باشد، باید امروزه براى حفظ خود و حکومتش بعضى اصلاحات دمکراتیک را انجام داده و حمایت نیروهاى دمکراتیک ایران را جلب کند. تاکتیک ما در چنین شرایطى چه باید باشد؟ به نظر من ما باید از این نزاع استفاده کنیم تا اینکه از قوام امتیاز بگیریم، از او حمایت کنیم تا نیروهاى طرفدار انگلیس را منزوى کنیم و زمینه‌اى براى ادامه دمکراتیزه کردن ایران را مهیا کنیم. تمام توصیه‌هاى ما به شما مبتنى بر این تشخیص است. البته در پیش گرفتن تاکتیک دیگرى هم ممکن بود: تف کردن به همه چیز، قطع رابطه با قوام و با این ترتیب تضمین پیروزى مرتجعین طرفدار انگلیس. اما این دیگر نه یک تاکتیک بلکه حماقت بود. این درواقع خیانت به امر خلق آذربایجان و دمکراسى ایرانى بود. رابعا: طورى که شنیده‌ام شما می‌گویید ما شما را ابتدا به عرش اعلا بردیم و سپس به قعر ادنى پرت کرده به شما بى احترامى کردیم. اگر این شنیده‌هایم درست باشد، براى ما جاى تعجب است. واقعا چه اتفاقى افتاده است؟ در اینجا ما تکنیکى را بکار برده‌ایم که هر انقلابى با آن آشناست. .. بى‌حرمتى به شما اصلا و ابدا مطرح نیست. بسیار عجیب است که شما تصور می‌کنید ما شما را آلوده به لکه ننگ و بى‌احترامى کرده‌ایم. بر عکس، اگر شما عاقلانه رفتار کنید و با حمایت معنوى ما خواهان قانونى شدن وضع واقعى و فعلى در آذربایجان شوید در آنصورت هم آذرى‌ها و هم ایران به شما بعنوان پیشاهنگ جنبش مترقى و دمکراتیک در خاورمیانه احترام خواهد گذاشت.

نتیجه گیری

آنچه در بالا شرح داده شد بیان تلاش­های قهرمانانه­ ی ملت آذربایجان در قاموس پیشه­ وری و فرقه ­ی دمکرات بود که برای رفع تبعیض بین مرکز و مناطق حاشیه­ ای شده ­ی ایران و بخصوص آذربایجان شورش کرد. حزب توده به دلیل نابینایی ناشی از مرکزگرایی غیرانتقادی­اش و ناتوانی از درک وضعیت خاص حاکم بر ایران، و چشم بستن بر تضادهای دیگری به جز تضاد طبقاتی، موفق نشد که خواست­های برحق کارگران، دهقانان و روشنفکران آذربایجان را در برنامه­ی رسمی خود بگنجاند. همین ناتوانی در تبدیل شدن به یک حزب سراسری بود که آذربایجانی­های ناراضی را به تاسیس فرقه واداشت. حزب توده با تمرکز بیش از اندازه روی تضاد طبقاتی، که در وجود و گستره­ی آن هم مبالغه می­کرد، علت به حاشیه رانده شدن مسئله­ی خودمختاری ملل ساکن ایران شد. شوروی هم که مدعی انترناسیونالیسم پرولتری و حمایت از جنبش­های ملی رهایی­بخش بود، تقاضای فرقه را برای حمایت و کمک «برادر بزرگتر» نادیده گرفت و از پشتیبانی جنبش ملی در آذربایجان امتناع کرد. با شکست فرقه­ی دمکرات، امکان دمکراتیزه شدن ساختار دولت در ایران هم برای همیشه از دست رفت.


[1] برای نمونه روزنامه­ی حبل­المتین از روزنامه­های تجددگرای مطرح اواخر سده­ی سیزدهم شمسی در سرمقاله­ای خطاب به وزارت آموزش با اشاره به مشکل زبان نوشت: «...یکی از خرابی­های بزرگ هجوم مغول و تاتار که امروز نیز مملکت ما را اسیر و دربند غم نموده، اشاعه­ی زبان ترکی در بهترین نواحی ایران یعنی خاک مقدس آذربایجان می­باشد...». نگاه کنید به مطلب کمونیسم و اندیشه­ی اشتراکی در ایران. نوشته­ی یرواند آبراهامیان. ترجمه­ی بهرنگ رجبی. 1394

[2]  نگاه کنید به قسمت اول این نوشتار.

[3] نگاه کنید به آبراهامیان: کمونیسم و اندیشه­ی اشتراکی در ایران.

[4]  نگاه کنید به کتاب ایران بین دو انقلاب از یرواند آبراهامیان. ترجمه احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی 1377

[5]  نگاه کنید به همان منبع.

[6]  نگاه کنید به همان منبع.

[7]  همان منبع

[8]  کل متن نامه را می­توان در این تارنما مطالعه کرد: http://www.radiofarda.com/a/f35_iran_21azar_part3/27312319.html