شرح سفر یک گروه مراغه ای  به قلعه :


حرکت ما به سوی قلعه از ساعت 5 صبح پنج شنبه 8 تیر آغاز گردید. مصمم بودیم به هر قیمتی خود را به قلعه برسانیم. عشق آذربایجان در رگهایمان جاری است و امید به آذربایجانی بهتر. هنگامی که به ورودی شهر هشترود در حوالی 6 صبح رسیدیم. ماموران تازه کار خود را شروع کرده بودند. بدون مشکلی رد شدیم. گروه 10 نفری ما در 2 ماشین سواری تقسیم شده بود و ما به دنبال هم روان بودیم. اگر چه ماموران به ما گیر ندادند ولی ما به سوی قره­چمن نرفتیم و از راه میانبر هشترود به تیکمه­داش(ائل یولو) به راحتی به آنجا و از آنجا به بستان آباد رفتیم. هنوز ساعات آغازین روز بود که ما در خروجی بستان آباد متوقف شدیم. ماموران بازرسی کردند و مشخصات ما را یادداشت کردند. بدون مشکل خاصی به سمت شهر سراب راه خود را ادامه دادیم. راه دراز بود و صدای غرای اولوسوم اویان آراز آنرا بر ما کوتاه می­کرد. وقتی به سه­راهی دوزدوزان رسیدیم. دیگر حضور ماموران کاملا مشهود بود. دوباره متوقف گشته و تمامی وسایلمان مورد بازرسی قرار گرفت. اکثر ماموران افسر نیروی انتظامی بودند. اگر چه تک و توک افراد بسیجی نیز در بین آنها بود. مشخصات تمامی افراد را پرسیدند و برچسبی بر شیشه ماشین ما زدند. در شهر مهربان صبحانه را خوردیم و پس از کندن برچسبها به راه افتادیم. وقتی به سه راهی هریس رسیدیم، ماموران در آنجا نیز ایستاده بودند. اگر چه اکثر آنان در مسیر تبریز- اهر ایستاده بودند. ولی چندتایی نیز در طرف هریس مستقر شده بودند. اگر چه ماموران توصیه کردند که راه بسته هست و باید بازگردیم ولی اصرار کردیم که برای مراسم درگذشت پسر داییمان در اهر می­رویم و انتهای مسیر ما اهر هست. ماموران اجازه دادند که از آنجا بگذریم. لحظه به لحظه در طول مسیر بر تعداد و حضور ماموران افزوده می­گشت ولی ما به مسیر خود ادامه می­دادیم. نگاهی به گوشیم کردم. دیگر آنتن نمی­داد. اگر چه پیش­بینی کرده بودیم ولی فکر می­کردیم تنها در اطراف کلیبر خطوط تلفن همراه را قطع نمایند. ما برای آنکه بتوانیم خبرهایمان را برسانیم، سیم کارتهای اعتباری آذرسل خریده بودیم که بسیاری از بچه ها گفته بودند. که در اطراف قلعه خط می­دهد ولی خوب ما مطمئن نبودم و امید داشتیم که اینچنین باشد. ورودی اهر مملو از ماموران بود حکایت همان بود و ما دوباره برای ماموران حرفهای قبلیمان تکرار کردیم. ماموران تمامی وسایلمان را گشتند. اجازه ورود به ما را نمی دادند ولی ما پس از استدلالهای فراوان اجازه ورود به اهر را گرفتیم. پس از ورود به اهر از ماشین پیاده شدم و به دوستم زنگ زدم و به خانه دوستمان رفتیم. طبق قرار قبلی تا ظهر دوستان استراحت کردیم، خواستیم به اینترنت وصل بشویم ولی اینترنت دوستمان کار نمی کرد به ناچار به شهر خود زنگ زدیم و نام کاربری و رمز مربوطه را دریافت کردیم. به اینترنت وصل شدیم. خبرها حکایت از حالت شبه حکومت نظامی در همه جا داشت که ما خود شاهد بخشی از آن در مسیرمان بودیم. پس از صرف ناهار به راه افتادیم. به عوض مسیر اهر-کلیبر، وارد یک مسیر خاکی به سمت روستای جوبند شدیم، اگر چه در برخی روستاها ایست بازرسی توسط بسیجیها گمارده شده بود. ولی چون دوستانمان بومی منطقه بودند. به راحتی آنها را پست سر گذاشتیم. در نزدیکیهای روستای پیغان چای بود که از ماشینها پیاده شدیم. گروه 17 نفری ما تمامی وسایل را از ماشینها بیرون آوردند. ماشینها در جایی خارج از مسیر پارک کردیم و به خدا سپردیمشان. دیگر باید پیاده می رفتیم. راه کوهستانی و سختی در پیش روی داشتیم ولی خوب باید می­رفتیم. عصر شده بود و هوا خنک شده بود. کوهستان ما را صدا می­کرد و بابک ما را می­طلبید. به راه افتادیم، اگر چه مسیر در برخی مواقع سخت می­شد ولی هیچکس خم به ابرو نمی­آورد. خانمهای گروه از همه مصمم­تر بودند. نزدیکیهای ساعت 7 بود که به گروه دیگری از رهروان قلعه رسیدیم. اینان ملتچی­های زنگانی بودند که از دیروز به راه افتاده بودند. به گروه آنها ملحق شدیم. حدود ساعت 9 بود که دیگر رای به استراحت داده شد. چادرها برافراشته شد و در میان حلقه چادرها همه دور هم حلقه زده بودند. اگر چه امکان داشت مورد حمله بسیجیان قرار بگیریم ولی بیمی نبود. برخی از بچه ها شعر خواندند و بر ادامه راه شهیدان تاکید کردند. شعرها همه سرشار از عشق به وطن بود و صداقت در راه آزادی آن.

زمان استراحت رسیده بود همه خسته بودند و پرامید. چند تایی از بچه های زنگان برای قرار بر بیدار ماندن و حفاظت از جمع گرفتند. دو نفر از بچه های ما نیز با آنها ماندند.

هنوز خورشید به وصال کوهستان نیامده بود که ما وسایلمان را جمع کردیم و به راه افتادیم. گروه حدودا پنجاه نفری ما بدون هیچ مشکلی به راه افتاد. در ادامه مسیرمان کم­کم گروههای دیگر نیز به ما پیوستند. هنوز ساعت 7 نشده بود که از دور قلعه را دیدیم. همه به یکباره شروع به سر دادن شعار کردند، دیگر جمعیت ساکت نمی­توانستند باشند. با توصیه برخی از بچه­ها جمع دیگر شعار نداد. و به مسیر خود ادامه داد. چند صد متری جلوتر نرفته بودیم که مورد تهاجم نیروهای بسیجی قرار گرفتیم. به یکباره اطراف ما پر از ماموران گشت. آنان خواستار بازگشت ما بودند. ولی ما مصمم بودیم که از سد آنها بگذریم. ما دست به دست هم داده بودیم و حرکت کردیم چون مسیر روبرو بسته بود بچه ها تصمیم گرفتند از مسیرهای دیگر بروند. آنجا نیز به پرتگاه رسیدیم. بچه ها مسیر بالای کوه به سوی قلعه را پیشنهاد کردند. گروه به سوی آنجا روان گشت. در آنجا نیز به مسیر بسته خورده­ایم و نتوانستیم به سوی قلعه برویم. خوشبختانه در این لحظه دیدم که گوشیم خط (سیم کارت آذرسل جمهوری آذربایجان)می­دهد.

اینها تمامی مواردی است که برادرم آنها را در پشت تلفن به من انتقال داده است سعی کردم تا آنجا توانسته­ام همه موارد را آورده باشم. به هرحال دیگر هیچ تماسی نداشته­ام. در صورت دریافت خبرهای جدید آنها را نیز به شما انتقال خواهم داد. به هر حال امیدوارم به قلعه رسیده باشند. و توانسته باشند چهلم شهدا و میلاد بابک را گرامی داشته باشند.